به که باید دل بست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد

نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

***

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست .

***

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

***

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نيز، مگو

***

چاه هم با من و تو بيگانه است

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني .

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ است

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد ـ

و همين سكه سيمين سپيد ـ

ميفريبد ما را

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

حمید مصدق دیگر بار

باز هم شعر


كاروان

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب

ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !


خنده خورشيد

هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !

چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش

برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش

بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش

پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !

 


سياوش كسرايي

مست


من ، مستم.
من، مستم و ميخانه پرستم.

راهم منماييد،
پايم بگشاييد!

وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم!
مي، لاله و باغم
مي، شمع و چراغم.
مي، همدم من،
              هم‌نفسم، عطر دماغم.
خوشرنگ،
         خوش آهنگ
لغزيده به جامم.
از تلخي طعم وي، انديشه مداريد،
گواراست به كامم.

در ساحل اين آتش.
من غرق گناهم
همراه شما نيستم، اي مردم بتگر!
من نامه سياهم.

فرياد رسا!
          در شب گسترده پر و بال
از آتش اهريمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر مي
هم تاك كهنسال.
كان تاك زرافشان دهدم خوشه زرين
وين ساغر لبريز
اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين

با آنكه در ميكده را باز ببستند
با آنكه سبوي مي ما را بشكستند
با محتسب شهر بگوييد كه: هشدار!
هشدار!
      كه من مست مي هر شبه هستم.

حافظ

دکتر شریعتی

 

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با نبودن، چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و، با او، عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای گفتن،

که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،

و حرفهایی هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند،

و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند...

... و

در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،

و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.

و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.

هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.

هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.

بدانگونه که احساسش می کنند، هست.

انسان یک لفظ است،

که بر زبان آشنا می گذرد،

و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.

هرکسی کلمه ای است:

که از عقیم ماندن می هراسد،

و در خفقان جنین، خون می خورد،

و کلمه مسیح است،

و در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه، خدا بود

هیچ مگو

نوروز

رنگین پوست

این شعر کاندید شعر سال ۲۰۰۵ اثر یک بچه سیاهپوست است :

وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم  وقتی بزرگتر شدم بار سیاه بودم وقتی جلو آفتاب میرم باز هم سیاهم وقتی می ترسم هم سیاهم وقتی سردمه هم سیاهم وقتی مریضم باز هم سیاهم وقتی هم بمیرم باز هم سیاه خواهم بود وتو ای دوست سفید من وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی وقتی بزرگتر شدی سفید شدی وقتی جلو آفتاب میری قرمز میشی وقتی می ترسی زرد میشی وقتی مریضی سبز میشی وقتی هم که بمیری خاکستری میشی و تو به من می گویی رنگین پوست؟؟؟؟

سیدحسن

تو ننگ عربی، سید حسن!

نام تو را باید

از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم

تو

بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات

لم بدهی

و چرت تابستانی ات را

با دود قلیان مفرح کنی

تفنگ دست می‏گیری

و از پشت تریبون المنار

با نعره‌ها‌یت

چرت ما را پاره می‏کنی

 

تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!

نه شکمت

آن اندازه است

که از پشت دشداشه‌ها‌ی سفید

وقار عربی ات را نمایان کند

نه چفیه و عقال داری

تازه عمامه سیاه سرت می‏گذاری

که ما را به یاد خمینی می‏اندازد

که یکبار چرت مان را پاره کرده بود

 

تو ننگ عربی، سید حسن!

بجای آنکه در حرمسرایت بگردی

و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی

تا فردا در بهشت

برای مغازله با حوریان آماده باشی

در مخفیگاهت

که نمی‏دانیم کجاست

می نشینی و نهج البلاغه می‏خوانی

 

تو کافر شده ای، سید حسن!

و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...

 

فقط به رسم مردان بزرگ عرب

صادق باش و بگو

برد موشک‌ها‌یت

به ریاض که نمی‏رسد؟

منبع:داش محسن

عشق

بر گرفته از وبلاگ http://farzaneh49.blogfa.com/

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد
!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

 

نامه

به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر است مردود شود، امّا با تقلّب به قبولی نرسد.

ارزش های زندگی را به او ياد بدهيد و به او ياد بدهيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند.

به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد. به او بياموزيد كه می تواند

براي فكر و شعورش مبلغی تعيين كند، امّا قيمت گذاری برای دل بی معناست.

اگر می توانيد نقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهيد.

در كار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد، امّا از او يک ناز پرورده نسازيد.

توقّع زيادی است امّا ببينيد كه می توانيد چه كار كنيد!

شکوفه نگاه

شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد
سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد
واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند
اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند
انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد
پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند
وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد
شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد
صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند

یک با یک برابر نیست از خسرو گلسرخی

يك اگر با يك برابر بود …

معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر كلاسيها‏
لواشك بين خود تقسيم ميكردند
وان يكي در گوشه اي ديگر “ جوانان “ را ورق ميزد
براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد و با آن شور بي پايان
تساويهاي جبري را نشان ميداد
با خطي خوانا بر روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين نوشت: يك با يك برابر است.
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد برخيزد…
به آرامي سخن سرداد:
تساوي اشتباهي فاحش و محض است .
نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و
معلم مات برجا ماند
و او پرسيد : اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آيا باز يك با يك برابر بود ؟
سكوت مدهشي بود و سوالي سخت .
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت :
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه زور و زر بدامن داشت بالا بود آنكه
قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون چون قرص مه ميداشت بالا بود
و آن سيه چرده كه ميناليد پايين بود ؟
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو ميشد
حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفتخواران از كجا آماده ميگرديد ؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد ؟
يا كه زير ضربت شلاق له ميگشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :
يك با يك برابر نيست…..

اینم درباره اسپم

اسپم چيست؟

آيا همه E-mail هايي كه به Bulk mail در ياهو و Junk mail در Msn مي روند غير معتبرند!
شايد مشكلي كه در سرتاسر دنيا با عنوان SPAM مطرح مي شود هنوز براي عده زيادي ناشناخته است و نمي دانند اصولا SPAM چيست ، و همه تنها به ديده ها ، شنيده ها و صحبت با دوستان خود در اين مورد بسنده مي كنند . شايد شما جزو كساني باشيد كه در ايميل ياهوي خود دائما كليد empty كنار Bulk mail خود را فشار مي دهيد . اما جالب است بدانيد بنا به آمارها هر روزه 30% از E-mail هايي كه اشخاص براي دريافت آنها لحظه شماري مي كنند در اين بين اشتباها به Bulk mail رفته باز هم اشتباها پاك مي شوند .
به عنوان مثال شخصي ادعا كرده بود كه زماني كه براي انتقال دامنه خود از يك شركت به شركت ديگر تقاضا داده بود اشتباها E-mail ارسالي از طرف شركت اول جهت تأييد اين تقاضا كه يك شركت بزرگ اينترنتي بود به Bulk در ياهو رفته و اشتباها پاك شده بود و اين امر موجب از دست رفتن دامنه و ضرر صد هزار دلاري اين شخص شده بود .
بدون اطلاع و سريعا برروي كليد empty دركنار Bulk mail در ياهو نزنيد ؟
اگر بدانيد كه يا هو از چه طريقي يك E-mail را بصورت Bulk محسوب مي كند ديگر هرگز اين كار را نخواهيد كرد و حتما يك نگاهي به ليست Bulk mail هاي خود مي كنيد و بعد اضافه ها را پاك مي كنيد .
در ياهو به گفته خود يا هو اين عمل توسط Robot انجام مي شود اين Robot كه يك سيستم نرم افزاري است ظاهرا با استفاده از هوش مصنوعي تشخيص مي دهد كه يك پست الكترونيك بايد به Bulk mail برود يا نه !
ظاهرا قوانيني كه براي Robot حاكم است زياد دقيق نيستند و مثلا اگر ايميلي متناوبا از طرف يك فرستنده بيايد آنرا به Bulk mail مي برد . در صورتيكه ممكن است مثلا يك سايت خبري براي كاربران خود news letter بفرستند !
بنا بر اين شما بايد به اين Robot كمك كنيد . براي اين منظور شما اگر احيانا يك E-mail اشتباها در Bulk شما رفته آنرا باز كنيد و كليد not spam را در بالاي آن فشار دهيد تا ازاين پس به Bulk شما نرود . و اين امر به Robot ياهو كمك مي كند .
اين موضوع در مورد Htmail و msn هم صدق مي كند .

معضل SPAM :

ظاهرا در دنيا SPAM يك معضل است اما براي حل اين معضل راههايي كه انجام مي شود از بين ايميل هاي درست مردم نيز قرباني مي گيرد ولي چه بايد كرد !
بدنيست بدانيد امروزه اگر اين قوانين در يك ايميل تبليغاتي باشد ديگر SPAM نيست .
1-سايت فرستنده اين ايميل يك سايت واقعي باشد و در اينترنت فعاليت كند .
2-درپايين نامه تبليغاتي كليد لغو عضويت (unsubscribe ) وجود داشته باشد .
بهر حال ايميل هاي تبليغاتي چندان هم كه همه مي گويند ضرر ندارند

شعری از رضا جمشیدی

شيعر نوويگ له ره‌زا جه‌مشيدي
jamshidi.jpg
له شار سه‌رپيه‌ل زه‌هاو
نازار ئاسمان كه‌و


نازار ئاسمان كه‌و!ترسم دوواره بيوده چه‌و!
بيلا خودا بچووده خه‌و!ئمشه و ئراي چوه چيدنه‌و؟!

 
ده‌ردد له گيانِ مانگ و خوه‌ر!يه‌ي شه‌و نه‌چيدن بي‌خه‌ور!
هي‌رچي وه‌تي و بان سه‌ر!هه‌ر چي تواي وه بانِ چه‌و!


مال تِ هاله ئاسمان! ئه‌ولا تره ك له كه‌شكه‌شان!
بيوشه خودا بيليده‌مان،وه وساي چه‌وه‌يل كالده‌و!


هه‌م پرشه پرش نيورده! له خوه‌ر شنه‌فتم سيورده!
ئمشه‌و كي‌ پاخه سيورده؟ تاگه‌ر قژي بكه‌نمه‌و؟!


تاله‌ي هنازه تيه‌يده بان!خه‌وه‌‌ر ره‌سيده ئاسمان
مانگ وخوه‌رو هساره‌گان چن تا خوه‌يان بشارنه‌و!


سه‌رگول دار بايه‌مي!ت نه فره‌يد و نه‌كه‌مي!
عه‌زيزه‌ خاسه‌گه‌ي خوه‌مي!چوه بودئه‌گه ر بوه‌يده مه‌و


يه‌ي هه‌مگه گول‌ها باوِ شِد دوواره دايه به‌شد!
قسه يل خاس خوه‌ش خوه‌شِد يا نه خودا چرچگانه‌ مه‌و


بيل‌شان بيه‌م وه‌شان خوه‌د!بيوشي ت‌وه‌زوان خوه‌د!
وه گيان خوه‌م وه‌گيان خوه‌د!سفره‌ي دلم له لادخه‌ مه‌و!


سيران سه‌رسه راويه‌سه،شيرينه‌گه‌ي په‌راوبه‌سه!
چه‌و كاله‌گه‌ي زه‌هاو يه‌سه!ئه‌سيه‌ن ئراي ديود بكه‌نه‌و!


ئنار خاون گاره‌كه‌م!ئه‌ي سه‌ول باوه يا ره‌گه‌م!
داوودِ كه‌و سواره گه‌م! ما چي بيا تياي خوه‌زه‌و!


به‌و ئي‌گوله‌يله وا بكه!وه‌هارتر وه پا بكه!
ئي‌خوه‌ره جاوه جا بكه!رووژه‌و بكه تيه‌ريكه شه‌و!


پرله خه‌مه يل كه‌و كه‌وم !بي‌ت سييه‌ينكي شه‌و‌م!
گلاره راسه‌گه‌ي چه‌وم!كه‌ي بوو دوواره بايد نه‌و

شعر کردی از آقای آهنگر نژاد

شيعريگ له جه‌ليل ئاهه‌نگه‌رنژاد

شه‌وار گيسه شووره‌گه‌ی تا خه‌يه‌ بان شانيا
فريشته‌گان ئاسمان که‌فن وه که‌شکه‌شانيا


مه‌ليوچگه‌يل مال سوو  کوروو کوروو  گرن وزوو
ئرا يه‌ک  د بال نوو  بخه‌ن  وه‌ شان وه‌ شانيا


ده‌روه‌چه‌گان کيوچه‌مان له سه‌ف وسن دوان دوان
تا بکه‌فن له‌رووژنای چه‌وه‌يله سه‌وزه‌گانيا 


چه‌و‌ی چه‌وه‌يل ئاهووه ! باخ ئنار و ليمووه !
خودا نه‌که‌ی ک ئه‌ور خه‌م بيه‌يده ئاسمانيا !


هه‌ر که ک نوور چه‌و ت که‌ی خودا بکه‌يدنه‌ی وه چوو
کوله‌نجييه‌يل شه‌يو سيه بپه‌شتنه زوانيا !

شعری از استاد پرتو کرمانشاهی

ا

در کوچه باغ شعر کردی


برشن دواره برشن ساقي دلم كه‌واوه !
شيتم كه تا نه‌زانم ! زانستنم عه‌زاوه !


برشن دل ت خوه‌ش بو ! ساقي ئه‌گه‌ر مِ ديمه ،
كه‌س گيان وه ده‌ر نيه‌وه‌يدن له‌ي سال ناسواوه


كليام و برشيامه ئي ‌ده‌رده كه‌س نيه‌زاني
ئه‌شكم له تاو ديوريد هه‌م ئاگره هه‌م ئاوه


گوونا وه ژير زولفد بيلا بكه‌ي خوه‌ر ئاوا
بوومه خِرِ چه‌وه‌يلد! جاري چِ وه‌خت خاوه ؟!


ده‌ردم كه‌سي نيه‌زاني ، داخم له بي كه‌سي خوه‌م
ته‌نيا مِ  چيو  بكشيم ئي گشته ناحساوه


ئيوشم دلم هلاكه ، تا ده‌س بنه‌يده تالان
ئيوشي حه‌يا كه (( په‌رته‌و)) ! ده‌س له‌ي قسه‌يله لاوه !

شیعری له ته‌مکین کرماشانی


شیعری له ته‌مکین کرماشانی

هه‌رشه‌و له زولفی موته‌سل ئه‌فسانه‌مه ‌ئه‌فسانه‌مه
له زه‌وق ئه‌و زه‌نجیره دل دیوانه‌مه ‌دیوانه‌مه


وه‌ی گووشه‌ی ته‌نیاییه کارم قه‌ده‌ح په‌یماییه
هه‌ر ئی دل سه‌وداییه پا‌یمانه‌مه‌په‌یمانه‌مه‌


که‌ی دژمنه !؟ هه‌ر دووسمه مهری وه خیون و پووسمه
دلدارمه ! نامووسمه ! گیانانمه ! گیانانمه !


له عشقیه ئاو و گلم حوسنی چراخ مه‌حفلم
له شه‌وقیه شه‌یدا دلم ! په‌روانه‌مه په‌روانه‌مه !


موترب بژه‌ن هه‌ر له‌و نه‌یه ! ساقی بیه هه‌له‌ی مه‌یه‌!
مهمانمان ئمشه‌و خوه‌یه‌ له یانه‌مه ‌له یانه‌مه‌!


ئه‌ر که‌عبیه یا ده‌یریه هه‌ر گووشه زکر خه‌یریه
هه‌ر کووره بیونم غه‌یر یه بوتخانه‌مه‌ بوتخانه‌مه !


هه‌ر جا ک چیمه هه‌ر یه‌سه ! هه‌م سه‌ومعه هه‌م مه‌درسه !
پرفتنه بیو له‌و چه‌و مه‌سه ! مه‌ستانه‌مه‌مه‌ستانه‌مه‌!


نه‌ ئه‌یو عه‌ره‌ز نه جه‌وهه‌ره له‌ی هه‌ر دوانه به‌رته‌ره
هه‌ر ئه‌یو گرامی گه‌وهه‌ره ! یه‌یدانه‌مه‌ یه‌یدانه‌مه‌!


ئه‌ی ئانا غه‌وغا مه‌که‌ئی عاشقه رسوا مه‌که !
راز دلم ئفشا مه‌که‌ بیگانه‌مه بیگانه‌مه !


له‌ی مولکه ته‌مکین دل بکه‌ن ! بایه‌د بچیمن په‌ی وه‌ته‌ن
غوربه‌ت و ئابادی نه‌مه‌ن ! ویرانه‌مه‌ ویرانه‌مه‌!

یک شعر کردی از آقای آهنگر نژاد

حه‌زره‌ت گول ! عه‌تر که‌و ئاسمان !

يه‌ی شه‌و ئه‌گه‌ر بايده خه‌و ئاسمان،

بان له‌ش زه‌يو   گولِ واران چه‌قی

جامه‌ک هه‌فتا ره‌نگِ داران چه‌قی

له‌يره وه‌هاره‌يل خودا چيوزه‌ ده‌ن

هه‌م وه گه‌ل و هه‌م وه جيا چيوزه ده‌ن

عه‌تر گول گولوه‌نی دالگه‌يل !

ئه‌‌زره‌ت واران له دل ئيمه مه‌يل !

له‌و فره به‌رزی ريه‌گه‌ی  ئاسمان

واز بکه ده‌روه‌چ چه‌و کاله‌گان

واز بکه ده‌روه‌چ هه‌ر چی چه‌وه‌

واز بکه هه‌ر چگه ئاسو که‌وه‌

***

حه‌زره ت گول ئه‌تر که‌و باخه‌گان !

يه‌ی شه‌و ئه‌گه‌ر بايده خه‌و باخه‌گان ،

هه‌ر چگه داره له په‌را گول گرن

په‌لپ ده‌نگ که‌و که‌و بولبول گرن

هه‌ر چه وه‌هاره  ره‌نگ ساداتدن

هه‌رچگه پايز له په‌را ماتدن

دالگ وارانی ياسه‌يل سوو !

سه‌وزی ئحساس هه‌ناسه‌يل سوو !

سه‌ردی زمسان سيه باره سه‌ر

خه‌ت بيه مه‌خش شه‌و شل شل له وه‌ر

***

حه‌زره‌ت گول ! عه‌تر که‌و ده‌روه‌چه‌يل !

يه‌ی شه‌و ئه‌گه‌ر بايده خه‌و ده‌روه‌چه‌يل ،

بال مه‌ليوچگ ره‌نگ که‌و که‌و گری

حال چه‌وه‌يله سيه‌گه‌ی شه‌و گری !

....

جه‌ليل ئاهه‌نگه‌رنژاد

مطلبی درباره شاملو

خداي را مسجد من كجاست اي ناخداي من؟

با دست هاي عاشقت

آن جا

مرا مزاري بنا كن!

 

 

 يكي بود، يكي نبود ،زير گنبد كبود،لخت و عور غروب، پريا هديه ي را برامون به ارمغان آوردند كه تا قرنها خواهد درخشيد.

نمي دونم مطلع بالا توانست يادتون بندازه مي خواهم از چه كسي بگم؟

 

آره توي يه تنگ غروب يا شايدم صبح سحر سرد بيست و يكمين روز آذرماه 1304 احمد شاملو بدنيا آمد.

سفر، فرهنگ هاي گوناگون، عشق، استقامت، مبارزه، شجاعت پايه گذار زندگي سراسر شور او شد.

ازدواج با عشق و بدون عشق را تجربه كرد.

آيدا را در آئينه ديد و ادبيات را با عشق آذين بست و شاهكار خلق كرد.

شعر، قصه، نمايش نامه، ترجمه و سخنراني هايي كه از دل بر آمد و بر جان نشست.

زجر دوري از وطن و حبس و فرار را براي ادب به جان خريد.

افتخار جهاني به ارمغان آورد.

با بيماري جنگيد، اما باز زور روزگار چربيد...

 

و در غروب دوم مرداد 1379 بوسه بر كاكل خورشيد زد و رفت

 

  پريا گريه مي كردن زار و زار

مثه ابراي بهار گريه مي كردن پريا

پريا گشنه تونه؟

پريا تشنه تونه؟

پريا خسته شديد؟

مرغ پر بسته شديد؟

چيه اين هاي هايتون؟گريه تون واي وايتون؟

 

و پريا اين بار گفتند:

 

امشب تو شهر چراغون نيست!

خونه ي ديبا داغون نيست!

 هر كي باهاش كار داره......پريا گريه مي كردن زار و زار

 

 اينجا كرج ، امام زاده طاهر، قطعه هنرمندان است.

همه در يك رديف خوابيده اند و به ياد مي آوري آنهايي را كه رفتند ولي هنوز جاودانه اند اما با سنگ قبري خرد شده با ضربات ديلم و امضاي تكه تكه شده. اين بود حق او؟

 

بازم مي گم:

يكي بود يكي نبود،جز خدا هيچ كي نبود:

بالا رفتيم دوغ بود    قصه ي بي بي ام دروغ بود

پايين اومديم ماست بود     قصه ي ما راست بود

 

 

 دفترهاي شعر استاد: هواي تازه، باغ آئينه، آيدا در آئينه،ققنوس در باران، مرثيه هاي خاك، ابراهيم در آتش، هوا و آئينه ها،دشنه در ديس، مدايح بي صله و چندين شعر دفتر ديگر

كتاب هاي ترجمه شده توسط استاد:طلا در لجن، پسران مردي كه قلبش از سنگ بود، زنگار يا خزه، نمايش نانه ي درخت سيزدهم، پا برهنه ها، شاهكار شولوخف  دن آرام، قدرت و افتخار،

مرگ كسب و كار من است، سربازي از يك دوران فراموش شده، گيل گمش، ناميش نامه عروس خون  نوشته فدريكو گارسيا لوركا كه اشعاري از او هم به صورت صوتي وجود  داره.

آثار بخش كودكان: خروس زري پيرهن پري، روباه پير و زاغي بي تدبير، اشك تمساح، هفت كلاغون، دماغ، دست به دست و جاودانه اثر انتوان دوسنت اگزوپري شازده كوچولو يا مسافر كوچولو و....

و ده ها سخنراني، شب شعر در بزرگ ترين و معتبر ترين محافل ادبي و علمي دنيا به همراه اشعار خود استاد به همراه اشعار حافظ و مولوي و هم چنين رباعيات خيام به صورت صوتي و تصويري وجود داره. و كتاب مشكل آفرين زندگي شاملو به نام قصه كوچه و چندين و چند داستان و شاهكار ديگر....

 

ياد و خاطره شاملو زنده و شعر ها و داستان هايش ورد زبان ها.

 

روحش شاد

يادش جاويد

 

 

یک روز زندگی

خلاقیت

خلاقيت را در چيزهاي عادي جستجو كن

 

نويسنده: باگوان اشو راجنيش
مترجم: مرجان فرجي


تا به حال شنيده ‎ايد باغباني كه زندگي مي‎آفريند و به زندگي زيبايي مي‎بخشد، جايزه ‎ي نوبلي دريافت كرده باشد؟ آن كشاورزي كه زمين را شخم مي‎زند و غذاي همه را تأمين مي‎كند ـ آيا تا به حال كسي به او پاداشي داده است؟ نه. او طوري زندگي مي‎كند و طوري مي‎ميرد كه گويي بر روي اين كره ‎ي خاكي هرگز چنين كسي وجود نداشته است.
    اين يك غربالگري نفرت ‎‎انگيز است. هر روح خلاقي را ـ سواي آن چه مي‎آفريند ـ بايد مورد احترام و تمجيد قرار داد تا خلاقيت محترم شمرده شود. اما مي‎بينيم كه حتي برخي سياستمداران ـ كه جز جنايتكاراني قهار نيستند ـ جايزه ‎ي نوبل دريافت مي‎كنند. اين همه خونريزي در دنيا به خاطر وجود همين سياستمداران روي داده است و آن‎ها هنوز هم سلاح‎هاي هسته ‎اي بيشتري فراهم مي‎آورند تا به يك خودكشي جهاني دست بزنند.
    حس زيبايي شناختي ما چندان پر مايه و غني نيست.
    به ياد آبراهام لينكلن مي‎افتم. او پسر يك كفاش بود و رئيس جمهور آمريكا شد. طبعاً همه‎ ي اشراف زادگان سخت برآشفتند، و آزرده و خشمگين شدند. و تصادفي نبود كه به زودي آبراهام لينكلن مورد سوء قصد قرار گرفت. آن‎ها نمي‎توانستند اين را تحمل كنند كه رئيس جمهور آمريكا پسر يك كفاش باشد.

    در اولين روزي كه او مي‎رفت تا نطق افتتاحيه ‎ي خود را در مجلس سناي آمريكا ارائه كند، درست موقعي كه داشت از جا برمي‎ خواست تا به طرف تريبون برود، يك اشراف زاده‎ي عوضي بلند شد وگفت: ?آقاي لينكلن، هر چند شما بر حسب تصادف پست رياست جمهوري اين كشور را اشغال كرده ‎ايد، فراموش نكنيد كه هميشه به همراه پدرتان به منزل ما مي‎آمديد تا كفش‎هاي خانواده‎ ي ما را تعمير يا تميز كنيد و در اين جا خيلي از سناتورها كفش‎هايي به پا دارند كه پدر شما آن‎ها را ساخته است. بنابراين هيچ گاه اصل خود را فراموش نكنيد.?

    اين مرد فكر مي‎كرد دارد او را تحقير مي‎كند. اما نمي‎توان آدمي مثل آبراهام لينكلن را تحقير كرد. فقط مي‎توان مردمان كوچك را، كه از حقارت رنج مي‎برند، سرافكنده و خوار كرد؛ انسان‎هاي عاليقدر فراتر از تحقيرند.
    آبراهام لينكلن حرفي زد كه همه بايد آويزه‎ ي گوش خود كنند. او گفت: ?من از شما سپاسگزارم كه درست پيش از ارائه اولين خطابه ‎ام به مجلس سنا، مرا به ياد پدرم انداختيد. پدرم چنان طينت زيبايي داشت، چنان هنرمند خلاقي بود كه هيچ كس قادر نبود كفش‎هايي به اين زيبايي بدوزد. من خوب مي‎دانم كه هر كاري هم انجام دهم، هرگز نمي‎توانم آن قدر كه او آفرينش‎گر بزرگي بود، من رئيس جمهوري بزرگ باشم. من نمي‎توانم از او پيشي بگيرم.

    در ضمن، مي‎خواهم به همه ‎ي شما اشراف زادگان خاطر نشان سازم، اگر كفش‎هاي ساخت دست پدرم پاهايتان را آزار مي‎دهد، من هم اين هنر را زير دست او آموخته ‎ام. البته من كفاش قابلي نيستم، اما حداقل مي‎توانم كفش‎هايتان را تعمير كنم. كافي است به من اطلاع بدهيد تا خودم شخصاً به منزلتان بيايم.?

    سكوتي سنگين بر فضاي مجلس حكمفرما شد و سناتورها فهميدند كه تحقير كردن اين مرد غير ممكن است. اما او احترام فوق ‎العاده‎اي براي خلاقيت از خود نشان داد.
    مهم نيست آيا نقاشي مي‎كني، مجسمه مي‎سازي يا كفش مي‎دوزي ـ چه باغبان باشي، چه كشاورز و چه ماهيگير باشي، چه نجار، هيچ فرقي نمي‎كند. آن چه اهميت دارد آن است كه آيا واقعاً روحت در گروي آن چيزي است كه مي‎آفريني؟ اگر چنين باشد حاصل كار خلاقانه ‎ات كيفيتي از الوهيت را در خود دارد.

    فراموش نكن كه خلاقيت به هيچ كار خاصي ربط ندارد. خلاقيت با كيفيت آگاهي تو سروكار دارد. هر عملي كه از تو سر مي‎زند، مي‎تواند خلاقانه باشد. هر كاري كه مي‎كني مي‎تواند خلاقانه باشد، و اين در صورتي است كه بداني خلاقيت يعني چه.

    خلاقيت يعني لذت بردن از هر كاري، حتي از مراقبه؛ انجام هر كاري با عشقي ژرف. اگر عشق بورزي و اين سالن سخنراني را تميز كني، اين كاري خلاق است. اگر بي ‎عشق عمل كني، آن وقت مسلماً اين كاري شاق است؛‌ وظيفه ‎اي است كه بايد هر طور شده به آن عمل كرد. اين كار تحميلي است. بعد دوست داري وقت ديگري خلاق باشي. در آن برهه از زمان تو چه خواهي كرد؟‌ آيا كار بهتري سراغ داري؟ آيا فكر مي‎كني اگر به نقاشي بپردازي، خود را خلاق احساس خواهي كرد؟

    اما نقاشي كردن درست به اندازه‎ي تميز كردن كف زمين كاري معمولي است تو رنگ‎ها را بر روي بوم نقاشي مي‎مالي يا پرتاب مي‎كني ـ اين جا هم تو زمين را مي‎شويي و تي مي‎كشي. فرقش چيست؟ احساس مي‎كني حرف زدن با يك دوست جز وقت تلف كردن نيست و دوست داري يك كتاب بي‎نظير بنويسي تا خلاقيت خود را نشان بدهي؟ اما يك دوست آمده! كمي گپ زدن چه قدر سرگرم كننده و زيباست ـ معطل چه هستي؟ خلاق باش!

    همه ‎ي رمان‎هاي تراز اول دنيا جز وراجي‎هاي مردم خلاق نيست. در اين جا من دارم چه كار مي‎كنم؟ باز هم گپ زدن و وراجي! آن‎ها روزي به كلمات قصار و وحي منزل تبديل خواهند شد، ولي در آغاز فقط يك مشت دري ‎وري و حرف‎هاي خاله زنكي هستند. اما من از اين كار لذت مي‎برم. من مي‎توانم تا ابد به نوشتن ادامه دهم ـ تو ممكن است روزي خسته شوي، اما من نه. براي من اين سرخوشي محض است. شايد روزي فرا برسد كه شماها خسته شويد و ديگر مخاطبي براي من باقي نماند ـ و من هنوز در حال حرف زدن خواهم بود. اگر واقعاً عشق كاري باشد، آن كار خلاقانه است.

    اما اين براي هر كسي اتفاق مي‎‎افتد. بسياري از مردم وقتي براي اولين بار پيش من مي‎آيند، مي‎گويند ?هر كاري، اشو. هر كاري ـ حتي نظافت!? دقيقاً همين را مي‎گويند: ?حتي نظافت! ـ اما شما بايد به كار اصلي خودتان برسيد و ما از هر كاري كه به ما بدهيد خوشحال خواهيم بود? بعد يك چند روزي كه مي‎گذرد تغيير عقيده مي‎دهند: ?راستش نظافت ? ما دوست داريم يك كار ابتكاري حسابي به ما محول كنيد.?