مطلبی از رضای عزیز
عمری اندر دل میخانه بمان آخر چه ؟
لحظه ها را چو عسل ریز درون کامت
بر سرت افسری از زر بنشان آخر چه؟
روی ابریشم و اندر بغل گرم زنان
همچو خوکی شب و روزت گذران آخر جه؟
رخت بر خود بدر و بر همه قدرت بنما
پست و درنده بشو مثل سگان اخر چه؟
تا سحر در حرم و کعبه و در دیر و کنشت
سر به سجاده نه و ذکر بخوان آخر چه؟
انقدر اشهد و تکبیر بگو در همه عمر
تا شوی ساکن فردوس و جنان آخر چه؟
گیرمت که خدایی و جهان در چنگت
حکم می ران به زمین و به زمان آخر چه؟