زیبا

شعری زیبا از دکتر شریعتی‌


پريشانم، 

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟! 

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي. 

خداوندا! 

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي 

لباس فقر پوشي 

غرورت را براي ‌تکه ناني 

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌ 

و شب آهسته و خسته 

تهي‌ دست و زبان بسته 

به سوي ‌خانه باز آيي 

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي 

نمي‌گويي؟! 

خداوندا! 

اگر در روز گرما خيز تابستان 

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي 

لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري 

و قدري آن طرف‌تر 

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌ 

و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد 

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي 

نمي‌گويي؟! 

خداوندا! 

اگر روزي‌ بشر گردي‌ 

ز حال بندگانت با خبر گردي‌ 

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت. 

خداوندا تو مسئولي. 

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن 

در اين دنيا چه دشوار است، 

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

ندارد

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر! ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد

نشد

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه ، خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند ، نشد

می شود

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده بال در بال نسیم
ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از "کاش می شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود...

غم انگیز

و داستان غم انگيزي ست

دستي كه داس را برداشت

همان دستي ست

كه يك روز

در خوابهاي مزرعه گندم مي كاشت .

باز باران


باز باران...نه!
نگوييد با ترانه

مي سرايم اين ترانه جور ديگر:


باز باران بي ترانه

،مي خورد بر بام خانه،


يادم آيد روز باران...


پابه پاي بغض سنگين

تلخ و غمگين
دل شكسته،اشك ريزان


عاشقي سرخورده بودم،

مي دريدم قلب خود را


دور مي گشتي تو از من،


با دو چشم خيس و گريان

مي شنيدم از دل خود اين نواي كودكانه


پربهانه:زود برگردي به خانه.

يادت آيد؟هستي من؟


آن دل تو جار مي زد


اين ترانه:باز باران...


باز ميگردم به خانه...

افتاد و مرد

ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد

از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد

موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد

ازدياد پنجره جـان قنـاري را گرفـت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد

اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد

بدون شرح

منحنی قامتم قامت ابروی توست
خط مجانب بر آن سلسله گیسوی اوست

حد رسیدن به او مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست!

همه تفدیم تو باد


لحظه سوختنم ... سینه افروختنم .....عاشقی آموختنم.....
همه تقدیم تو باد

هی نگو حرف بزن ....یک جهان شعر و سخن .....قصه های دل من ....
همه تقدیم تو باد

شور و حال سازم ...گرمی آوازم .... شعر عاشق سازم ....
همه تقدیم تو باد

شطرنج

زندگی شطرنج دنیا و دل است
قصه پررنج صدها مشکل است

شاه دل کیش هوسها میشود
پای اسب آرزوها در گل است

فیل بخت ما عجب کج میرود
در سر ما بس خیالی باطل است
ما نسنجیده پی فرزین او
غافل از اینکه حریفی قابل است

مهره های عمر من نیمش برفت
مهره های او تمامش کامل است

زندگي موج بلنديست که نابود کند کشتي را

زندگي خواب و خيال

زندگي پوچ و سراب

زندگي دشت جنون

زندگي اشک يتيمي ست که سيلي خورده

زندگي غرش رعد است که آتش زده خرمن ها را

زندگي سرزميني ست پر از بوته و خار

زندگي فاصله گرميست تا زوال

زندگي بازيچه ست!

زندگي... زندگي... زندگي بي او همين است که شرحش دادم...

زندگي با او ولي شيرين است...

زندگی


زندگی يعنی:
تولد درهر طلوع ... کوک کودک تا کمال ...يعنی تمام يک ناتمام

زندگی يعنی : رفع هر چه خط فاصله است

زندگی يعنی

حس گرماي دستان خدا ، در سرماي سکوتي بي انتها ...

زندگي يعني : ديدن اشک و لبخند خدا ، بر خاک بازي ها و خل بازي هاي ما ...

زندگي يعني : کاش کلامش .....کاش کوه طور

زندگی يعنی ... خسته ام ، خدايم آرزوست...

عشق چیست

دختری کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه


مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است


رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ


دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند


شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه


شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست


قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت


رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست


چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!