عشق

به خدا عشق،به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد


گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم

کوشش رود،به دریا شدنش می ارزد

سنگ مزار

بر سر سنگ مزارم بنويس:

زير اين سنگ جواني خفته ست

با هزاران اي كاش

و دو چندان افسوس

كه به هر لحظه عمرش گفته ست

بنويس:

اين جوان بر اثر ضربه ي كاري مرده ست ...

نه بنويس:

اين جوان در عطش ديدن ياري مرده ست ...

جلوي روز وفاتم بنويس:

روز قربانی شدن عاطفه در چشم نگار

روز پژمردن گل فصل بهار

روز اعدام جنون بر سر دار

روز خوشبختي يار ...

راستي شعر يادت نرود

روي سنگم بنويس:

آي گلهاي فراموشي باغ!

مرگ از باغچه كوچكمان مي گذرد داس به دست

و گلي چون لبخند مي برد از بر ما

بازیچه

به همان قدر که چشم تو پر از زیباییست
بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهاییست

این غزلهای زلالی که زمن میشنوی
چشمه جاری اندوه دلی دریاییست

چند وقت است که بازیچه مردم شده ام
گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیاییست

دل به دریا زده تا بازهم آغاز کنم
ماجرایی که سرانجامش یک رسواییست

امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن
حق به دست دل من عقل و یا زیباییست

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
به خداوند که معشوقه من بالاییست

این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد
روح من تشنه یک زمزمه نیماییست...

شقایق

جواب شقایق به این سوال که چرا او  اینگونه تبدار و بیمار است؟

شقايق گفت : با خنده - نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش - حديث ديگري دارم


گلي بودم به صحرايي - نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز - نشان عشق و شيدايي


يکي از روزهايي که، زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت


تمام غنچه ها تشنه - ومن بي تاب و خشکيده
تنم در آتشي مي سوخت


ز ره آمد يکي خسته - به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود

ز آنچه زير لب مي گفت - شنيدم سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماري - به جان دلبرش - افتاده بود-امّا-

طبيبان گفته بودندش - اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم - بگيرند ريشه اش را و بسوزانند

شود مرهم براي دلبرش آندم - شفا يابد

 
چنانچه با خودش مي گفت - بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را
به دنبال گلش بوده - ويک دم هم نياسوده


که افتاد چشم او ناگه - به روي من
بدون لحظه اي ترديد - شتابان شد به سوي من

به آساني مرا - با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد......
واو مي رفت و....من در دست او بودم
واو هرلحظه سر را - رو به بالاها -تشکّر از خدا مي کرد

پس از چندي - هوا چون کورۀ آتش - زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش - تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت - گفت:اما چه بايد کرد؟


در اين صحرا که آبي نيست -به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد -که واي من - براي دلبرم هرگز دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست


خودش هم تشنه بود اما!! نمي فهميد حالش را


چنان مي رفت و - من در دست اوبودم
وحالامن..... تمام هست اوبودم


دلم مي سوخت - اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب - نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش - تمام جان من مي سوخت

که ناگه - روي زانوهاي خود خم شد
دگر از صبر اوکم شد - دلش لبريز ماتم شد

کمي انديشه کرد- آنگه -مرادر گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را - با سنگ خارايي - زهم بشکافت - زهم بشکافت

اما ! آه ! ! - صداي قلب او گويي - جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را - پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود - با غم رو به رو مي کرد


نمي دانم چه مي گويم ؟! - به جاي آب خونش رابه من مي دادو

بر لب هاي او فرياد - بمان اي گل - که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل - ومن ماندم - نشان عشق وشيدايي و با اين رنگ وزيبايي

ونام من شقايق شد - گل هميشه عاشق شد

غم

حالم بد نيست غم کم می خورم
 کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
 از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!

خنجری بر قلب بيمارم زدند
 بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
 از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم
 خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
 کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست
 بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
 چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
 راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن
 من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است
 گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
 دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود
 قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بو
د شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
 خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دور و پايم لنگ بود
 قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
 تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
 فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت
 هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
 يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

زلف تو

چون زلف توام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی

خواهم که‌ ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مست و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه‌ی سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده‌ی بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه‌ی عودم، تو زمزمه‌ پردازی
من سلسله‌ی موجم، تو سلسله‌ جبنانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
دلقی که‌ نمی بینی دردی که‌ نمی دانی

دل با من و جان بی تو، نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت، کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سرگردان شاید که‌ نگردانی

بخند حرفی نیست

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست
شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و رو در رو
به خنده ‫های عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند
به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند
تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکسته ام، آری
شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته هم خندید
تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست



عشق

کودکی، دخترکی ، موقع خواب

سخت پاپیچ پدر بودو از او می پرسید

زندگی چیست؟

پدرش از سر بی صبری گفت

زندگی یعنی عشق

دخترک با سر پر شوری گفت

عشق را معنی کن!

پدرش داد جواب: بوسه گرم تو بر گونه من

دخترک خنده برآورد ز شوق

گونه های پدرش را بوسید

زان سپس گفت:

پدر ... عشق اگر بوسه بود..

بوسه هایم همه تقدیم تو باد...

یار

 دیوانگی از «سیمین بهبهانی»

یارب مرا یاری بده،تا خوب آزارش كنم

رنجش دهم زجرش دهم،زارش كنم،خوارش كنم


از بوسه های آتشین از خنده های دلنشین
صد شعله در جانش كنم رامش كنم، رامش كنم

در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از ننگ آزارش دهم،از غصه بیمارش كنم


بندی به پایش افكنم،گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر،كالای بازارش كنم

گوید بیفزا مهر خود،گویم بكاهم مهر خود
گوید كه كمتر كن جفا، گویم كه بسیارش كنم


هر شامگه در خانه ای چابكتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای،از خویش بیزارش كنم

چون بینم آن شیدای من،فارغ شد از سودای من
منزل كنم در كوی او، باشد كه دیدارش كنم


گیسوی خود افشان كنم جادوی خود پژمان كنم
با گونه گون سوگندها بار دگر یارش كنم



چون یار شد بار دگر كوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش كنم

------------------
پاسخ دیوانگی از« ابراهیم صبا»

یارت شوم یارت شوم،هر چند آزارم كنی
نازت كشم نازت كشم،گر در جهان خوارم كنی

 
بر من پسندی گر منم دل را نساز غرق غم
باشد شفا بخش دلم،كز عشق بیمارم كنی


گر رانیم از كوی خود،ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوش دلم ، هر عشوه در كارم كنی


من طایر پر بسته ام،در كنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشكسته ام،تا خود گرفتارم كنی


من عاشق دلداده ام بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو، تا با بلا یارم كنی


ما را چو كردی امتحان،ناچار گردی مهربان
رحم آر ای آرام جان بر این دل زارم كنی


گر حال دشنامم دهی روز دگر جانم دهی
كامم دهی الطاف بسیارم كنی

---------------
پاسخ به پاسخ دیوانگی «از سیمین بهبهانی»

گفتی شفا بخشم ترا،وز عشق بیمارت كنم
یعنی به خود دشمن شوم،با خویشتن یارت كنم


گفتی كه دلدارت شوم،شمع شب تارت شوم
خوابی مبارك دیده ای ترسم كه بیدارت كنم

مادر

 

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.


پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.


زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد .


آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم .


آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟


او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.


به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم.


وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود،موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.


با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد . وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم وآنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.


ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود .
دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.
هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم اند

اختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشتهبه من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران راميخواند.


من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غيرعادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم .
وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.


وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.


کمي بعدپاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستمرسيد.


يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:


((نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.))


وتو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .


درآن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم
که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.
هيچ چيز در زندگي مهمتر ازخدا و خانواده نيست.


زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

زیبا

 
 
 
 

من پدر تو هستم ژرالدین، من چارلی چاپلین هستم ، وقتی بچه بودی شب های دراز به بالینت نشستم وبرایت قصه ها گفتم ، قصه زیبای " گرگ خفته در جنگل" قصه " اژدهای بیدار در صحرا" خواب که به چشمان پیرم میآمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو؛ من در رویای دخترم خفته ام، رویا می دیدم ژرالدین، رویا... رویای فردای تو، رویای امروز تو، دختری می دیدم دختری می دیدم بر روی صحنه، فرشته ای می دیدم بر روی آسمان، که می رقصد و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند، " دختره را می بینی؟ " این  دخترهمان دلقک پیره، اسمش یادته؟  " چارلی " آره من چارلی هستم من دلقک پیری بیش نیستم، امروز نوبت توست، برقص، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تودرجامه ی حریر شاهزادگان می رقصی، این رقص ها و بیشتر از آن، صدای کف زدنهای تماشاگران، گاه ترا به آسمانها خواهد برد.

برو، آنجا هم برو، اما گاهی  نیزبه روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه م رقصند و یا پاهایی که از بینوایی می لرزد، من یکی از اینان بودم

ژرالدین، در آن شبها ی افسانه ای کودکی، که تا با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم، در چهره تو "می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم : " چارلی آیا این بچه گربه هرگز ترا خواهد شناخت؟تو مرا نمی شناسی. ژرالدین در آن شبها بس قصه ها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفته ام، این هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع میکرد، این داستان من است. من درد گرسنگی را چشیده ام، من درد بیخانمانی را کشیده ام، و از این بیشترها من درد حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزداما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آنرا می خشکاند، احساس کرده ام با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرتد نباید حرفی زد. داستان من بکار تو نمی آید، از تو حرف بزنیم، به دنبال نام تو نام من است"چاپلین" با این نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خندانده ام  بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم. ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون بیایی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند بپرس، حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار.به نماینده خودم در پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تو را بی چون وچرا قبول کند، اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب بفرستی گاه به  گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن، و دست کم روزی یکبار باخود بگو " من هم یکی از آنها هستم " تو یکی از آنها هستی دخترم ، نه بیشتر.هنر بیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تا کسی خود را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا رقاصه های مثل خودت را خواهی دید، زیباتر از تو، چالاکتر از تو، مغرورتر از تو،آنجا از نورکورکننده  نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن رقاصان کولی تنها نورماه است. نگاه کن، خوب نگاه کن، آیا بهتر از تو می رقصند؟ اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد، همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند و این را بدان در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن، ناسزایی بدهد. من خواهم مرد و تو خواهی زیست، امید من آنست که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه نامه یک چک سفید برایت می فرستم، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر اما همیشه دو فرانک خرج می کنی با خود بگو : " سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. " جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم برای آنست که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان، خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بندبازانی که از روی ریسمانی نازک را میروند نگران بوده ام اما این حقیقت را با تو بگویم، دخترم؛ مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بندبازان بر روی ریسمان نااستوارسقوط می کنند، نباید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول بزند، آنروز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط میکنند. دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد.اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره نامه ای برایت بنویسد، او عشق را بهتر از من میشناسد و او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، این را میدانم که بر روی صحنه جز تکه ای از حریر نازک چیزی بدن تو را نمی پوشاند. بخاطر هنر می توان لخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت، اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را بخاطر او عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده آور میزنم، اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری، بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال دهسال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی، نترس این دهسال ترا پیرتر نخواهد کرد. بهر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی  که تبعه جزیره ی لختی ها می شود. میدانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند، با من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطیع خوشم نمی آید، با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند، میخواهم یک امید به خود بدهم، امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را من براستی می خواستم بگویم، دریافته باشی. چارلی دیگر پیر شده است. ژرالدین به زودی به جای جامه های رقص روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیائی، حاضر به زحمت تو نیستم. تنها گاه گاهی چهره ی خود را در آئینه نگاه کن، آنجا من را نیز خواهی دید،خون من در رگهای توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی.من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم که ادمی باشم، تو نیز تلاش بکن