تقدیم به او2
باز این دل سرگشته ی من
یاد آن قصه ی شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین
بینهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست:
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تاب بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی