په رته و کرماشانی

 

بولبول گولزار عشقم بال په روازم نیه

تا له سووز دل بنالم که س هه مئاوازم نیه

ره نجه له خار   فه راقم  راخه تی به خشم کووه

ئارزوو دار وسالم یار ته نازم نیه

ده رده دارم ری وه کوو به م تا که ده ردم چاره که ن

راز دل ئفشا وه کی که م چیونکه هه مرازم نیه

بردیه تا دل و ده ستم عه قل و هووشم چی له سه ر

له و چه و مه خمووره مه ستم مه یل بگمازم نیه

ده رد عشقی ها له گیانم تاقه ت و سه ورم نه مه ن

سووز دل دیری به یانم حاجه ت سازم نیه

شعری از تمکین

وا که چاک سینه گه د  ده رس و کتاوم هه ر یه سه

بوومه نه زر ئه و ده مه جام شه ر اوم هه ر یه سه

رووژ تا شه و  کار و بارم شین و شیوه ن  کردنه

تاق وه سانم هه ر یه  سه باخ سه راوم هه ر یه سه

هه م  په ر و بالم به سانه هه م ده  مم  دیوراننه

تا م بووم و حه رف حه ق نه یوشم جوواوم هه ر یه سه

گش که سم ! ده ردد وه گیانم ! نیور دیده راسه گه م !

م چوه بیوشم تا تو نادانی عه زاوم هه ر یه سه

شار کرماشان دیار عشقه خاپووری نه که ین

خه رگ کووره بنیشم خاک و ئاوم هه ر یه سه

په رته و  ئه ر  ئاواره م  و باوان خراو  و ده روه ده ر

ئیوشم ئی زولمه نه مینید ناحساوم هه ر یه سه

باران

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نيست"

 

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زود تر از واقعه گويم گله ها را

 

چون آينه پيش تو نشستم که ببينی

در من اثر سخت ترين زلزله ها را

 

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نيست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

 

ما تلخی نه گفتنمان را که چشيديم

وقت است بنوشيم از اين پس بله ها را

 

بگذار ببينيم بر اين جغد نشسته

يک بار دگر پر زدن چلچله ها را

 

يک بار هم اي عشق من از عقل مينديش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

 

منبع:http://www.thunderstorm.blogfa.com/

مطلبی از یک دوست عزیز

دیشب پدر دوباره بی نان به خانه آمد
جایی که سفره خالی ست ایمان نخواهد آمد

دیکته

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انارو سيب و نان را می نويسد

حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس  کی آن مرد در باران ميايد

اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

آمدی رفت زدل صبر و قرارم بنشین  

بنشین تا به خود آید دل زارم بنشین

دل و دین بردی و اکنون پی جان آمده ای

بنشین تا به تو آن هم بسپارم بنشین

*********************************

 

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟

گفت : ای عاشق بیچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

گفت : طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

************************************

تا نیست نگردی ره هستت ندهند     وین مرتبه با همت پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن تا ندهی     سر رشته عشق را به دستت ندهند

************************************

بگذار بگریم به پریشانی خویش

که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر

در میان با که گذارم غم پنهانی خویش

***********************************

 

اینم یه مطلب طنز از علی دایی

دوستم دیروز می گفت که داشته پلی استیشن بازی می کرده و تیم ملی ایران رو هم انتخاب کرده بود، میگه اونجا هم نمیشه علی دایی رو تعویض کرد...!!!

اینهم یک شعر زیبا

از مدار دل خود پرزدنم می آید

مزه سوختگی از دهنم می آید

حال بد خوابی افیون زدگان را دارم

و از این نشئه به سر کوفتنم می آید

بوی باروت و غبار بدنم دیروزیست

بوی بیهودگی از پیرهنم می آید

شبنم شرم به رخسار من از بیدردیست

لب از این هرزه دلی دوختنم می آید

حال دل مردگی ام قصه جان کندن ماست

که از اندوه دل و ضعف تنم می آید

شاخه ای ترد در اماج هزاران گل سرب

و بدین حیض شدن در کفنم می آید

یک بیابان هوس میوه تک سرفه توپ

اشکنکهای دگر زان چدنم می آید

از تراویدن گل چکه رحل پدریم

آیه در آیه شقایق شدنم می آید

نشتر عشق بیا سینه سردم بشکاف

که به وجد از تو تمام بدنم می آید

شعر از آقای صابر قره داغلو

کار (قیصر امین پور)

تقسيم عادلانه                 

                                       من همسن و سال پسر تو هستم ،

تو همسن و سال پدر من هستي.

پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،

من کار مي کنم و درس نمي خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ي تو کار مي کنم.

و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:

سود آن براي تو ، دود آن براي من.

من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني.

من بار مي کنم ،تو انبار مي کني.

من رنج مي برم،تو گنج ميبري.

من در کارخانه ي تو کار ميکنم.

و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:

وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،

وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،

وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي.

من در کارخانه ي تو کار مي کنم.

و در اينجا همه کارها به نوبت است:

يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،

روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم.

من در کارخانه ي تو کار مي کنم

کارخانه ي تو بزرگ است.

اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست.

کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،

در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود.

در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند.

در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند.

نامه لینکلن به آموزگار فرزندش

به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر است مردود شود، امّا با تقلّب به قبولی نرسد.

ارزش های زندگی را به او ياد بدهيد و به او ياد بدهيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند.

به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد. به او بياموزيد كه می تواند

براي فكر و شعورش مبلغی تعيين كند، امّا قيمت گذاری برای دل بی معناست.

اگر می توانيد نقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهيد.

در كار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد، امّا از او يک ناز پرورده نسازيد.

توقّع زيادی است امّا ببينيد كه می توانيد چه كار كنيد!

غم

چند دوبیتی از آقای صفربیگی

ت...

تاریکم و شب از دل من می جوشد

-تکرار به تکرار خودش می کوشد-

تکراری ام آنقدر که حالا  دیگر

پیراهنم از حفظ مرا می پوشد!

 

 

 

 

 

چه کنم؟

یک جای قرار هم ندارد چه کنم؟

نه! راه فرار هم ندارد چه کنم؟

پس من چمدان آرزوهایم را؟

ایلام قطار هم ندارد چه کنم؟

 

 

 

 

...

عاشق نشدیم کار نیکی بکنیم

یا اینکه گناه شیک و پیکی بکنیم

عاشق شده ایم تا بدانند همه

ما هم بلدیم جیک جیکی بکنیم

 

 

 

 

طفلک چقدرساده دچارش کردم

هرچه متلک که بود بارش کردم

امروز سر  کوچه خدا را دیدم

بر ترک دوچرخه ام سوارش کردم

 

 

 

 

 

چندی است که در سرم تکاپویی هست

آشفتگی و شور و هیاهویی هست

چندی است که سخت از خودم می ترسم

در جیب کتم همیشه چاقویی هست

 

 

دوشت داشتن

 

نیروانا!

چون به دیدار دوست می روی، دیدار را دریاب

کسی چه می داند؟

شاید فرصتی دیگر دست ندهد.

آن گاه پشیمانی سودی نخواهد داشت

درست همان گذشته نشکفته است که آزارت خواهد داد،

همان چیزی که می خواستی بگویی و نمی توانستی،

کسانی هستند که می خواهند به کسی بگویند،

" دوستت دارم" و سالها دودلند و این برزبان نمی رانند.

روزی می رسد که او رفته است

و آنها می گریند و فریاد می کنند:

" حتی نتوانستم به او بگويم که دوستش دارم..."

اشو

When you are meeting a friend _ meet. Who knows? You may not be meeting

again. Then you will repent. Then that unfulfilled past will haunt you, that you

wanted to say something and you could not say it. There are people who want

to say to somebody, '' I love you ,'' and they are waiting for years and have not

said it. And the person one day may die, and then they will cry and weep and they

will say, '' I wanted to say to the person,' I love you,' but I could not even say that.''

بچو دی

دل و دينم سزانيده بچوو دی

وه خه‌م پشتم چه‌مانيده بچوو دی

وه ته‌لخی دامه سه‌ر عومر عه‌زيزم

بچوو مالم رمانيده بچوو دی

یک راند دیگر

وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی
یک راند دیگر مبارزه کن
وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری
یک راند دیگر مبارزه کن
وقتی که خون از دماغت جاری است وچشمانت سیاهی می رودوچنان خسته ای که ارزو می کنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار را تمام کند
یک راند دیگر مبارزه کن
وبه یاد داشته باش مردی که همواره یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نمی خورد
"جیمز کوربت"

حجاب

ساغرم گردیده لبریز از شراب دیگری
سر زده از مشرق دل آفتاب دیگری


تشنه ی مرگی دگر هستیم ای زاهد بنه
بر گلوی اشتیاق ماطناب دیگری


از خط دفتر مراکیفیتی حاصل نشد
خرج مستی میکنم هر شب کتاب دیگری


از حجاب تن گریزانم چو بوی گل ولی
بیم ان داارم شود این هم حجاب دیگری


تا زبند زلف او قصد رهایی میکنم
میدهد بر زلف مشکین پیچ وتاب دیگری


امید عبث

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور

شست و شویش دهم از زنگ نگاه

شست وشویش دهم ازلکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی  امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد

می رقصد اشک

آه بگذارید که بگریزم من

از توای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

به خداغنچه شادی بودم

دست عشق آمدوازشاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز به آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم  بست

میروم خنده به لب خونین دل

میروم از من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل