|
|
|
|
|
حتما بخوانید
مثنوی باز تو و درد دل خونی من مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید مردم گم شده در خویش تکانی بخورید سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید که باران به خیابان برخورد خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید که با چلچله ها الفت داشت بنویسید زبان داشت ولی لال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد شعر از همهمه سینه او داشت خبر
من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست من به جمهوری آلاله ارادت دارم از زمانی که به حوای دلم سیب رسید روی هم رفته من از سمت خدا افتادم چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم سید محمدعلی رضازاده |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:0 توسط بی نام و نشان
|
|
||