تبليغاتX
ای عشق بی نشان من از تو بی نشان شدم
زندگی را طی کن و آنگاه که بالای بلندترین قله ها رسیدی

لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:28  توسط بی نام و نشان  | 

آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد

و بداند که دل من با توست

در همین یک قدمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:23  توسط بی نام و نشان  | 

دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سرمایه تفسیر گناه من و توست

دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید

مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید

سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد
خویش را در نفسِ درد صدا باید زد

                                                                      محمدعلی رضازاده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:49  توسط بی نام و نشان  | 

من به خود میبالم که در عصر یخی دوستی دارم که دلش آینه ی خورشید است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:49  توسط بی نام و نشان  | 

در سرزمینی که نتوان مردانه زیست‌٬ مردانه مردن زندگیست.

                                                             کورش کبیر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:39  توسط بی نام و نشان  | 

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست

دوره ی ارزانیست!

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

و دروغ از همه چیز ارزانتر

آبرو قیمت یک تکه ی نان!

و چه تخفیف بزرگی خوردست

قیمت هر انسان.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:40  توسط بی نام و نشان  | 

  
  حميد مصدق خرداد     1343

*تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

 سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

 مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه

 سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي

 باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

 گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر

باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:16  توسط بی نام و نشان  | 

زچشمت چشم آن دارم که از چشمم نیندازد

به چشمانت که چشمانم به چشمان تو می نازد

زچشمانت زکاتی ده نگاهی کن به چشمانم

که چشمانم به جز چشمت به چشم کس نمی نازد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:13  توسط بی نام و نشان  | 

سرمشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

اما خدای مهربان یادمان رفت..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:37  توسط بی نام و نشان  |