تبليغاتX
ای عشق بی نشان من از تو بی نشان شدم
آنچنان منتظرم از ره شوق

كه اگر زود بيائي دير است ...
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:42  توسط بی نام و نشان  | 

هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم 

نخست : هنگامیکه به پستی تن می داد تا بلندی یابد.

دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان ، میپرید.

سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.

چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد.

پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.

ششم : آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.

هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت. 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:39  توسط بی نام و نشان  | 

پرواز چه لذتی دارد

وقتی

زنبور کارگری باشی

که نتوانی

عاشق ملکه بشوی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:57  توسط بی نام و نشان  |