|
|
|
|
|
آه !
باز این دل سرگشته ی من یاد آن قصه ی شیرین افتاد: بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد رمز شیرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین بینهایت زیباست آن که آموخت به ما درس محبت می خواست: جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تاب بودت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:7 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
گریه نکن که اشکات برای من یه درده تحمل غم تو منو دیوونه کرده
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 18:11 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
هر چند بیشتر اوج بگیری در نظر مردمی که پرواز را نمی فهمند کوچکتر به نظر می رسی.
پس باید یا نظر آن مردم را نادیده بگیری یا پرواز را فراموش کنی تقدیم به او |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:2 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یه مطلب زیبا براتون مینویسم:
شعر معروف حافظ یادتون هست: " اگر آن ترک شیرازی به دست آرد د ل ما را به خال هندوش بخشم سمرقند و بخارا را" بعد از حافظ صائب گفته: "هر آنکس چیز می بخشد زملک خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندوش بخشم سر و دست و دل و پا را" بعد از صائب شهریار گفته: " هر آنکس چیز می بخشد به سان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سر و دست و دل وپا را سر و دست و دل و پا را به خاک گور می بخشند نه آن ترکی که افسون کرده دلها را اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندوش بخشم تمام روح و اعضا را" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11:51 توسط بی نام و نشان
|
|
||