تبليغاتX
ای عشق بی نشان من از تو بی نشان شدم
سهم ما
از اين جهان پر از آب

گاه ...
تشنگي ست




شب باراني
63
   
 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:25  توسط بی نام و نشان  | 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:19  توسط بی نام و نشان  | 

نمی گویم فراموشم مکن هرگز

 ولی گاهی بیاد آور

 رفیقی را

         که میدانی

            نخواهی رفت از یادش

به یاد تمام دوستان دانشگاه 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 14:56  توسط بی نام و نشان  | 

تاهمسفرم عشق است در جاده تنهايي
از دست نخواهم داد دامان شكيبايي

تا من به تو دل دادم افسانه شده يادم
چون حافظ و مولانا در رندي و شيدايي

از عشق تو سهم من ،همواره همين بوده است
رسوايي و حيراني ، حيراني و رسوايي

تو آتش و من دودم ،دريا تو و من رودم
هرچند محال اما ، چيزي است تماشايي

چندي است كه پيوندي است پيوند خوشايندي است
بين تو و آيينه ،آيينه و زيبايي

من دستم و تو بخشش ، تو هديه و تو خواهش
من زين سو و تو زان سو ،مي آيم و مي آيي

با گردش چشمانت افتاده به ميدانت
انبوه شهيدانت ،تا باز چه فرمايي

بي ساحل آغوشت آغوش سحرپوشت
چندي است كه طوفاني است ،اين ديده دريايي

منبع:سهیل محمودی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:11  توسط بی نام و نشان  | 

 هزاران شعر ماتم خيز با من


                              دلي از درد و غم لبريز با من
زلال روشن آيينه با تو

          
                                غروب و غربت پاييز با من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 18:1  توسط بی نام و نشان  | 

کوچک بودن در بین آدمهای بزرگ بهتر از بزرگ بودن در بین آدمهای کوچک است

برنارد شاو

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:1  توسط بی نام و نشان  | 

خانه ای ساخته ايم سايبانش همه عشق

زير پا فرش غرور و حصارش همه تکرار صفاست

ما در اين جمع لطيف ... لطف ديدار تو را می طلبيم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 10:58  توسط بی نام و نشان  | 

وقتي سكوت دهكده فرياد مي شود

تاريخ از انحصار تو آزاد مي شود

 

تاريخ يك كتاب قديمي ست كه در آن

از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود

 

از من گرفت دختر خان هرچه داشتم

تا كي به اهل دهكده بيداد مي شود؟

 

خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن

موسي دل من ست كه نوزاد مي شود

 

با اين غزل به ملك سليمان رسيده ام

اين مرد خسته همسفر باد مي شود

 

اي ابروان وحشي تو لشكر مغول!‏

پس كي دل خراب من آباد مي شود؟

 

در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است

آدم به چشم هاي تو معتاد مي شود

منبع:      آرش عليزاده 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 9:57  توسط بی نام و نشان  | 

هميشه بغضي به گلو دارم من

در دلم راز مگو دارم من

گاهي از شعر هم بدم مي آيد

مرگ را زخدا آرزو  دارم من

 

حتما نظر بدهيد

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 9:41  توسط بی نام و نشان  | 

چنديست كه از خودم بدم مي آيد

به حال مردگان هم حسدم مي آيد

آنقدر زدم به روح  خود تير خلاص

بوي باروت از جسدم مي آيد

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 9:39  توسط بی نام و نشان  |