|
|
|
|
|
رنگ سكوت
مي نوازم ناله هايي را كه از آهنگ توست
باز مردي مثل هر شب ، عاشق و دلتنگ توست
عشق آغاز رهايي از كوير تنگ توست
بسته ی زنجير زيباي نگاه سنگ توست
معنويت كوچه تنهائي مردان سبز واي بر من ! شب سحر شد باز دل در چنگ توست
احتمال با تو بودن نيز ديگر نيست نيست اي شب خاكستري ! رنگ سكوتم رنگ توست
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 17:17 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب غزال مست خيالم به دام توست امشب دل شکسته من هم کلام توست امشب لبان خشک منٍ خسته از فراق مجنون جرعه جرعه معجون جام توست اين مرغ وحشي دلم آرام ميشود وقتي خيال ميکند او صيد دام توست امشب نويد وصل تو را داد هاتفم غمگين مشوکه شهد وصالش به کام توست امشب اگر که سر به سرايت نهاده ام زيرا بشارت است که فردا قيام توست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 17:11 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 17:2 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
من از نسل شب شکنان روزگارم ، من از نسل نورآفرينان پاک ، از سلاله پاک آريائيان بردبارم ، منم ميراث هزار ساله زمين ، همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ، همان پيام آور مهر و دوستي ، همان گرفته در فش آشتي بر دوش نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز مرا و يادگاران مرا به نيکي يادآر که يادگار يادگاران من ، همه شادي است و شادماني ؛ . . . شب است و گيتي غرق در سياهي شب بلند است و سياهي پايدار ، ولي باور به نور و روشنايي است ، که شام تيره ما را ، از تاريکي مي رهاند و از دل شبهاي يلدا ، جشن مهر و روشنايي به ما ارمغان مي رساند تيرگي هاتان در دل نور خاموش باد ، شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داریم یلدا بر همه شما خوبان مبارک |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16:56 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق كافي ست ويليام موريس ( William Morris ) عشق كافي ست: اگر چه جهان رنگ پريده باشد و جنگل جز به شكايت دهان نگشايد ، اگر چه آسمان تاريك تر از آن كه ديدگان تار گل انگشتانه و مرواريد را در زير آن بيابند ، اگر چه تپه ها در سيطره سايه هايند و دريا در اسارت جادويي سياه ، و روزگار پرده فراموشي بر هر چه رفته است مي افكند ، اما دستانمان نمي لرزد پايمان نمي لغزد ! كه پوچي نخواهد آزرد و ترس دگرگون نخواهد كرد لبان معشوق را ! چشمان عاشق را !! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:15 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
دل دريايي ام ديري ست كه ناآرام و طوفانيست هواي چشم غمبارم ببين بي تو چه بارانيست شدم شبگرد تنهايي در اين شبهاي يلدا از اين پس فصلي از عمرم كه مانده فصل ويرانيست ببين با من چه كردي تو به ظاهر شاد و آزادم ولي در پشت چشمانت دلم در بند و زنداني ست هميشه با نگاه خود مرا تا اوج مي بردي ولي روز و شبم اكنون سياه و سرد و ظلماني ست دعا كردم بيايي تو كه دستانت مسيحايي ست بر اين دل خستگي هايم چه خوب دارو و درمانيست تو از يادم نخواهي رفت فقط از ديده پنهاني بيا اي مهربان امشب كه فردايش پشيماني ست ...................................... تقديم به خوبان... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 13:29 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
صخره ! نامت چه صلابت دارد گوش بر محكمي نام تو عادت دارد صخره! اي كاش دلم جايگهت مي گرديد آنكه دل صخره بود ، وه چه سعادت دارد! صخره ! هيچ از غم ايام خبر داري؟ نه غم كجا با دل همچون تو عداوت دارد؟ غم فقط بر دل نرم من ديوانه نشست دل نرمي كه فقط عشق وصداقت دارد دل من شرحه شد از اين همه غمباري ودرد گوش كن،گوش كن اين جان چه شكايت دارد؟ هيچكس قدرت بشكستن نام تو نداشت هر كس اما به لگدماليم عادت دارد تو دگر ازمن غمديده ي سرگشته مپرس كه چرا اين همه جان بر تو حسادت دارد؟ تا ابد بر تو و بر محكميت غبطه خورد اين دل تنگ كه احساس حقارت دارد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 13:27 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
موشها هر قدر که میخواهند گوشهایشان را تیز کنند نان ما آجر شده است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 13:24 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 13:20 توسط بی نام و نشان
|
|
||||
|
|
|
|
|
مانند علفهای لب مردابیم
خوابیم و همیشه تا کمر در آبیم مرگ آمده تا زندگی صید کند ما هم که همه کرم سر قلابیم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 13:1 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
شعر آمد و از شهر تب و تابم برد
با خویش به دریاچه ی مهتابم برد دریاچه چه لالایی ماهی می خواند آرام در آغوش خدا خوابم برد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:29 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتن ،رفتن پی آرزویی رفتن
برگشتن و باز به سویی رفتن گاهی همه ی زندگی ما خوابیست در فاصله دو دستشویی رفتن
من قرعه به نامم از ازل افتاده یک مرد همیشه در هچل افتاده در عشق تو بدجور گرفتار شدم مثل مگسی که در عسل افتاده |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:21 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:4 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
سر خود را مزن اينگونه به سنگ ******************************
چندي است كز فكر سرم كردي سفيد تو از اين چه سود داري كه نمي كني مدارا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:39 توسط بی نام و نشان
|
|
||