|
|
|
|
|
به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است . هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ گرم، پاسخ گويد نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ قدمي، راه محبت پويد *** خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست همه گلچين گل امروزند ـ در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست . *** به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟ نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ نقشه يي شيطانيست در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ حيله پنهانيست . *** زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ *** خنده ها ميشكفد بر لبها ـ تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي همه بر درد كسان مينگرند ـ ليك دستي نبرند از پي درمان كسي *** از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟ ريشه عشق، فسرد واژه دوست، گريخت سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟ *** دست گرمي كه زمهر ـ بفشارد دستت ـ در همه شهر مجوي گل اگر در دل باغ ـ بر تو لبخند زند ـ بنگرش، ليك مبوي لب گرمي كه ز عشق ـ ننشيند بلبت ـ به همه عمر، مخواه سخني كز سر راز ـ زده در جانت چنگ ـ بلبت نيز، مگو *** چاه هم با من و تو بيگانه است ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند درد دل گر بسر چاه كني خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبي از سر غم آه كني . *** درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ آب شو، « آه » مگو . *** ديده بر دوز بدين بام بلند مهر و مه را بنگر سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است سكه نيرنگ است سكه اي بهر فريب من و تست سكه صد رنگ است *** ما همه كودك خرديم و همين زال فلك با چنين سكه زرد ـ و همين سكه سيمين سپيد ـ ميفريبد ما را هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ گفته ام با دل خويش: مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش آسمان با من و ما بيگانه زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه « خويش » در راه نفاق ـ « دوست » در كار فريب ـ « آشنا » بيگانه *** شاخه عشق، شكست آهوي مهر، گريخت تار پيوند، گسست به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 18:12 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 17:43 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|||||||||
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 17:41 توسط بی نام و نشان
|
|
||||||||||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 17:32 توسط بی نام و نشان
|
|
||||||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 11:10 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود، و با نبودن، چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و، با او، عدم، و عدم گوش نداشت، حرفهایی هست برای گفتن، که اگر گوشی نبود، نمی گوییم، و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند. حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند، و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد، حرفهای بیتاب و طاقت فرسا، که همچون زبانه های بیقرار آتشند، و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند، کلماتی که پاره های بودن آدمی اند... اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند، اگر یافتند، یافته می شوند... ... و در صمیم وجدان او، آرام می گیرند. و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند، و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند. و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت، که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد. و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟ هرکسی گمشده ای دارد، و خدا گمشده ای داشت. هرکسی دوتاست و خدا یکی بود. هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست. هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند. بدانگونه که احساسش می کنند، هست. انسان یک لفظ است، که بر زبان آشنا می گذرد، و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود. هرکسی کلمه ای است: که از عقیم ماندن می هراسد، و در خفقان جنین، خون می خورد، و کلمه مسیح است، و در آغاز، هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه، خدا بود |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 18:5 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:11 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:10 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
این شعر کاندید شعر سال ۲۰۰۵ اثر یک بچه سیاهپوست است :
وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم وقتی بزرگتر شدم بار سیاه بودم وقتی جلو آفتاب میرم باز هم سیاهم وقتی می ترسم هم سیاهم وقتی سردمه هم سیاهم وقتی مریضم باز هم سیاهم وقتی هم بمیرم باز هم سیاه خواهم بود وتو ای دوست سفید من وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی وقتی بزرگتر شدی سفید شدی وقتی جلو آفتاب میری قرمز میشی وقتی می ترسی زرد میشی وقتی مریضی سبز میشی وقتی هم که بمیری خاکستری میشی و تو به من می گویی رنگین پوست؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:5 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
تو ننگ عربی، سید حسن! نام تو را باید از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم تو بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات لم بدهی و چرت تابستانی ات را با دود قلیان مفرح کنی تفنگ دست میگیری و از پشت تریبون المنار با نعرههایت چرت ما را پاره میکنی
تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن! نه شکمت آن اندازه است که از پشت دشداشههای سفید وقار عربی ات را نمایان کند نه چفیه و عقال داری تازه عمامه سیاه سرت میگذاری که ما را به یاد خمینی میاندازد که یکبار چرت مان را پاره کرده بود
تو ننگ عربی، سید حسن! بجای آنکه در حرمسرایت بگردی و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی تا فردا در بهشت برای مغازله با حوریان آماده باشی در مخفیگاهت که نمیدانیم کجاست می نشینی و نهج البلاغه میخوانی
تو کافر شده ای، سید حسن! و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...
فقط به رسم مردان بزرگ عرب صادق باش و بگو برد موشکهایت به ریاض که نمیرسد؟ منبع:داش محسن |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:31 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
بر گرفته از وبلاگ http://farzaneh49.blogfa.com/ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 12:33 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
عجب صبری خدا دارد! چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم، ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛ زمين و آسمان را، واژگون، مستانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان، هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو، آواره و ديوانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان، سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را، پروانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! چرا من جایِ او باشم؛ همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد! وگرنه من به جایِ او چو بودم، يک نفس کی عادلانه سازشی، با جاهل فرزانه می کردم؛ عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 10:12 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر است مردود شود، امّا با تقلّب به قبولی نرسد.
ارزش های زندگی را به او ياد بدهيد و به او ياد بدهيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند. به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد. به او بياموزيد كه می تواند براي فكر و شعورش مبلغی تعيين كند، امّا قيمت گذاری برای دل بی معناست. اگر می توانيد نقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهيد. در كار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد، امّا از او يک ناز پرورده نسازيد. توقّع زيادی است امّا ببينيد كه می توانيد چه كار كنيد! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 10:11 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 10:5 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
يك اگر با يك برابر بود … معلم پاي تخته داد ميزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود ولي آخر كلاسيها لواشك بين خود تقسيم ميكردند وان يكي در گوشه اي ديگر “ جوانان “ را ورق ميزد براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد و با آن شور بي پايان تساويهاي جبري را نشان ميداد با خطي خوانا بر روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود تساوي را چنين نوشت: يك با يك برابر است. از ميان جمع شاگردان يكي برخاست هميشه يك نفر بايد برخيزد… به آرامي سخن سرداد: تساوي اشتباهي فاحش و محض است . نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و معلم مات برجا ماند و او پرسيد : اگر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز يك با يك برابر بود ؟ سكوت مدهشي بود و سوالي سخت . معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود و او با پوزخندي گفت : اگر يك فرد انسان واحد يك بود آنكه زور و زر بدامن داشت بالا بود آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود اگر يك فرد انسان واحد يك بود آنكه صورت نقره گون چون قرص مه ميداشت بالا بود و آن سيه چرده كه ميناليد پايين بود ؟ اگر يك فرد انسان واحد يك بود اين تساوي زير و رو ميشد حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود نان و مال مفتخواران از كجا آماده ميگرديد ؟ يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد ؟ يك اگر با يك برابر بود پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد ؟ يا كه زير ضربت شلاق له ميگشت ؟ يك اگر با يك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد ؟ معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد : يك با يك برابر نيست….. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 11:24 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|||||||
|
||||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:59 توسط بی نام و نشان
|
|
||||||||
|
|
|
|
|
شيعر نوويگ له رهزا جهمشيدي ![]() له شار سهرپيهل زههاو نازار ئاسمان كهو
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19:52 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
شيعريگ له جهليل ئاههنگهرنژاد شهوار گيسه شوورهگهی تا خهيه بان شانيا فريشتهگان ئاسمان کهفن وه کهشکهشانيا
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19:49 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
ا
در کوچه باغ شعر کردی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19:36 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19:36 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
حهزرهت گول ! عهتر کهو ئاسمان ! يهی شهو ئهگهر بايده خهو ئاسمان، بان لهش زهيو گولِ واران چهقی جامهک ههفتا رهنگِ داران چهقی لهيره وههارهيل خودا چيوزه دهن ههم وه گهل و ههم وه جيا چيوزه دهن عهتر گول گولوهنی دالگهيل ! ئهزرهت واران له دل ئيمه مهيل ! لهو فره بهرزی ريهگهی ئاسمان واز بکه دهروهچ چهو کالهگان واز بکه دهروهچ ههر چی چهوه واز بکه ههر چگه ئاسو کهوه *** حهزره ت گول ئهتر کهو باخهگان ! يهی شهو ئهگهر بايده خهو باخهگان ، ههر چگه داره له پهرا گول گرن پهلپ دهنگ کهو کهو بولبول گرن ههر چه وههاره رهنگ ساداتدن ههرچگه پايز له پهرا ماتدن دالگ وارانی ياسهيل سوو ! سهوزی ئحساس ههناسهيل سوو ! سهردی زمسان سيه باره سهر خهت بيه مهخش شهو شل شل له وهر *** حهزرهت گول ! عهتر کهو دهروهچهيل ! يهی شهو ئهگهر بايده خهو دهروهچهيل ، بال مهليوچگ رهنگ کهو کهو گری حال چهوهيله سيهگهی شهو گری ! .... جهليل ئاههنگهرنژاد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19:29 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
||
يكي بود، يكي نبود ،زير گنبد كبود،لخت و عور غروب، پريا هديه ي را برامون به ارمغان آوردند كه تا قرنها خواهد درخشيد. نمي دونم مطلع بالا توانست يادتون بندازه مي خواهم از چه كسي بگم؟
آره توي يه تنگ غروب يا شايدم صبح سحر سرد بيست و يكمين روز آذرماه 1304 احمد شاملو بدنيا آمد. سفر، فرهنگ هاي گوناگون، عشق، استقامت، مبارزه، شجاعت پايه گذار زندگي سراسر شور او شد. ازدواج با عشق و بدون عشق را تجربه كرد. آيدا را در آئينه ديد و ادبيات را با عشق آذين بست و شاهكار خلق كرد. شعر، قصه، نمايش نامه، ترجمه و سخنراني هايي كه از دل بر آمد و بر جان نشست. زجر دوري از وطن و حبس و فرار را براي ادب به جان خريد. افتخار جهاني به ارمغان آورد. با بيماري جنگيد، اما باز زور روزگار چربيد...
و در غروب دوم مرداد 1379 بوسه بر كاكل خورشيد زد و رفت
پريا گريه مي كردن زار و زار مثه ابراي بهار گريه مي كردن پريا پريا گشنه تونه؟ پريا تشنه تونه؟ پريا خسته شديد؟ مرغ پر بسته شديد؟ چيه اين هاي هايتون؟گريه تون واي وايتون؟
و پريا اين بار گفتند:
امشب تو شهر چراغون نيست! خونه ي ديبا داغون نيست! هر كي باهاش كار داره......پريا گريه مي كردن زار و زار
اينجا كرج ، امام زاده طاهر، قطعه هنرمندان است. همه در يك رديف خوابيده اند و به ياد مي آوري آنهايي را كه رفتند ولي هنوز جاودانه اند اما با سنگ قبري خرد شده با ضربات ديلم و امضاي تكه تكه شده. اين بود حق او؟
بازم مي گم: يكي بود يكي نبود،جز خدا هيچ كي نبود: بالا رفتيم دوغ بود قصه ي بي بي ام دروغ بود پايين اومديم ماست بود قصه ي ما راست بود
دفترهاي شعر استاد: هواي تازه، باغ آئينه، آيدا در آئينه،ققنوس در باران، مرثيه هاي خاك، ابراهيم در آتش، هوا و آئينه ها،دشنه در ديس، مدايح بي صله و چندين شعر دفتر ديگر كتاب هاي ترجمه شده توسط استاد:طلا در لجن، پسران مردي كه قلبش از سنگ بود، زنگار يا خزه، نمايش نانه ي درخت سيزدهم، پا برهنه ها، شاهكار شولوخف دن آرام، قدرت و افتخار، مرگ كسب و كار من است، سربازي از يك دوران فراموش شده، گيل گمش، ناميش نامه عروس خون نوشته فدريكو گارسيا لوركا كه اشعاري از او هم به صورت صوتي وجود داره. آثار بخش كودكان: خروس زري پيرهن پري، روباه پير و زاغي بي تدبير، اشك تمساح، هفت كلاغون، دماغ، دست به دست و جاودانه اثر انتوان دوسنت اگزوپري شازده كوچولو يا مسافر كوچولو و.... و ده ها سخنراني، شب شعر در بزرگ ترين و معتبر ترين محافل ادبي و علمي دنيا به همراه اشعار خود استاد به همراه اشعار حافظ و مولوي و هم چنين رباعيات خيام به صورت صوتي و تصويري وجود داره. و كتاب مشكل آفرين زندگي شاملو به نام قصه كوچه و چندين و چند داستان و شاهكار ديگر....
ياد و خاطره شاملو زنده و شعر ها و داستان هايش ورد زبان ها.
روحش شاد يادش جاويد
|
|||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19:5 توسط بی نام و نشان
|
|
|||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 17:34 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
خلاقيت را در چيزهاي عادي جستجو كن نويسنده: باگوان اشو راجنيش
در اولين روزي كه او ميرفت تا نطق افتتاحيه ي خود را در مجلس سناي آمريكا ارائه كند، درست موقعي كه داشت از جا برمي خواست تا به طرف تريبون برود، يك اشراف زادهي عوضي بلند شد وگفت: ?آقاي لينكلن، هر چند شما بر حسب تصادف پست رياست جمهوري اين كشور را اشغال كرده ايد، فراموش نكنيد كه هميشه به همراه پدرتان به منزل ما ميآمديد تا كفشهاي خانواده ي ما را تعمير يا تميز كنيد و در اين جا خيلي از سناتورها كفشهايي به پا دارند كه پدر شما آنها را ساخته است. بنابراين هيچ گاه اصل خود را فراموش نكنيد.? اين مرد فكر ميكرد دارد او را تحقير ميكند. اما نميتوان آدمي مثل آبراهام لينكلن را تحقير كرد. فقط ميتوان مردمان كوچك را، كه از حقارت رنج ميبرند، سرافكنده و خوار كرد؛ انسانهاي عاليقدر فراتر از تحقيرند. در ضمن، ميخواهم به همه ي شما اشراف زادگان خاطر نشان سازم، اگر كفشهاي ساخت دست پدرم پاهايتان را آزار ميدهد، من هم اين هنر را زير دست او آموخته ام. البته من كفاش قابلي نيستم، اما حداقل ميتوانم كفشهايتان را تعمير كنم. كافي است به من اطلاع بدهيد تا خودم شخصاً به منزلتان بيايم.? سكوتي سنگين بر فضاي مجلس حكمفرما شد و سناتورها فهميدند كه تحقير كردن اين مرد غير ممكن است. اما او احترام فوق العادهاي براي خلاقيت از خود نشان داد. فراموش نكن كه خلاقيت به هيچ كار خاصي ربط ندارد. خلاقيت با كيفيت آگاهي تو سروكار دارد. هر عملي كه از تو سر ميزند، ميتواند خلاقانه باشد. هر كاري كه ميكني ميتواند خلاقانه باشد، و اين در صورتي است كه بداني خلاقيت يعني چه. خلاقيت يعني لذت بردن از هر كاري، حتي از مراقبه؛ انجام هر كاري با عشقي ژرف. اگر عشق بورزي و اين سالن سخنراني را تميز كني، اين كاري خلاق است. اگر بي عشق عمل كني، آن وقت مسلماً اين كاري شاق است؛ وظيفه اي است كه بايد هر طور شده به آن عمل كرد. اين كار تحميلي است. بعد دوست داري وقت ديگري خلاق باشي. در آن برهه از زمان تو چه خواهي كرد؟ آيا كار بهتري سراغ داري؟ آيا فكر ميكني اگر به نقاشي بپردازي، خود را خلاق احساس خواهي كرد؟ اما نقاشي كردن درست به اندازهي تميز كردن كف زمين كاري معمولي است تو رنگها را بر روي بوم نقاشي ميمالي يا پرتاب ميكني ـ اين جا هم تو زمين را ميشويي و تي ميكشي. فرقش چيست؟ احساس ميكني حرف زدن با يك دوست جز وقت تلف كردن نيست و دوست داري يك كتاب بينظير بنويسي تا خلاقيت خود را نشان بدهي؟ اما يك دوست آمده! كمي گپ زدن چه قدر سرگرم كننده و زيباست ـ معطل چه هستي؟ خلاق باش! همه ي رمانهاي تراز اول دنيا جز وراجيهاي مردم خلاق نيست. در اين جا من دارم چه كار ميكنم؟ باز هم گپ زدن و وراجي! آنها روزي به كلمات قصار و وحي منزل تبديل خواهند شد، ولي در آغاز فقط يك مشت دري وري و حرفهاي خاله زنكي هستند. اما من از اين كار لذت ميبرم. من ميتوانم تا ابد به نوشتن ادامه دهم ـ تو ممكن است روزي خسته شوي، اما من نه. براي من اين سرخوشي محض است. شايد روزي فرا برسد كه شماها خسته شويد و ديگر مخاطبي براي من باقي نماند ـ و من هنوز در حال حرف زدن خواهم بود. اگر واقعاً عشق كاري باشد، آن كار خلاقانه است. اما اين براي هر كسي اتفاق ميافتد. بسياري از مردم وقتي براي اولين بار پيش من ميآيند، ميگويند ?هر كاري، اشو. هر كاري ـ حتي نظافت!? دقيقاً همين را ميگويند: ?حتي نظافت! ـ اما شما بايد به كار اصلي خودتان برسيد و ما از هر كاري كه به ما بدهيد خوشحال خواهيم بود? بعد يك چند روزي كه ميگذرد تغيير عقيده ميدهند: ?راستش نظافت ? ما دوست داريم يك كار ابتكاري حسابي به ما محول كنيد.? |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 17:23 توسط بی نام و نشان
|
|
||