|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 20:7 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:34 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
سایه ها محصول پشت کردن دیوارها به آفتابند گستاخی دیوارها را تقلید نکنیم تا آفتابی بمانیم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:39 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
حتما بخوانید
مثنوی باز تو و درد دل خونی من مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید مردم گم شده در خویش تکانی بخورید سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید که باران به خیابان برخورد خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید که با چلچله ها الفت داشت بنویسید زبان داشت ولی لال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد شعر از همهمه سینه او داشت خبر
من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست من به جمهوری آلاله ارادت دارم از زمانی که به حوای دلم سیب رسید روی هم رفته من از سمت خدا افتادم چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم سید محمدعلی رضازاده |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:0 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
امسالم و پیرارم و پارم رد شد از شهر جوانی ام قطارم رد شد مانند زنی سبزه بهار عمرم زنبیل به دست از کنارم رد شد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:14 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
من در سرزمینی زندگی می کنم که دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن سهم کسانی است که نمی دوند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:11 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
انشا از یک دختر کوچولوی ۱۰ ساله:
موضوع انشا: می خواهید در آینده چکاره شوید؟ " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین بار است که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده است ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 12:32 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
دکتر شریعتی: توی دبستان از پسری که عقب کلاس مینشست به سه دلیل بدم می اومد و وقتی میدیدمش چندشم میشد. 1-چون توی اون سن و سال زن داشت 2- سیگار میکشید 3- و کچل بود چند سال بعد من اون پسرو توی خیابون دیدم در حالی که زن داشتم ،سیگار میکشیدم،و کچل شده بودم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 19:7 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:21 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
در آن لحظه که به شدت احساس تنهایی می کنید، مطمئن باشید که یکی برای دیدن شما لحظه شماری می کند شکسپیر |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:16 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگز نبودن به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:4 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
و همواره اینچنین است که عشق ژرفای خود را تا لحظه ی جدایی در نمی یابد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:2 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدن لبخند آنهایی که رنج می کشند از دیدن اشکهایشان دردناکتر است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:57 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:58 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:59 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:57 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام حال همه ی ما خوب است . اما تو باور مکن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:51 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
حدود 3سال پیش تصویری دربرخی نشریات داخلی وسایت های اینترنتی منتشر شد که اشک چشم بسیاری را درهمان لحظات اول جاری ساخت . به گزارش البرز تصویری که ازآن باعناوین مختلف مانند"عشق واقعی" نام برده میشد عکس شیون زدن پرنده نری بود که بالای سرجفت خود که روی آسفالت یک خیابان جان داده بود را نشان میداد.
این تصاویر آنقدر تاثیرگذار بود که کاربه حاشیه پردازی هم رسید طوری که برخی روزنامه ها نوشتند "این پرنده نر وقتی بالای سرجفت بی جان خود شیون میکشیدخودنیزجان داد"اما حقیقت کمی متفاوت ترازاین حاشیه ها بود. آنچه ازاین تصویر روایت میشود آنست که این اتفاق درکشور اوکراین رخ داده است وعکاس آن بادریافت مبالغ کلانی آن را به یک روزنامه فرانسوی فروخت .
این تصویر آنقدر صریح و شفاف با مخاطب ارتباط برقرارمیکرد که تعدادی از روزنامه های فرانسوی درفاصله کوتاهی اقدام به انتشار آن نمودند . اما تصاویر مذکور توانستند پا را از مرزهای خاکی فراتر گذاشته و پس از فرانسه به خاک آمریکا رسوخ وسپس بسیاری ازکشورها را تحت تاثیرحقیقت خود قرار دهند.
در ابتدا یک تصویر و سپس تصویر دیگری از این مجموعه درکشورمان منتشر میشود که مهمترین آن تصویری است که پرنده نر با دیدن جسم بی جان جفتش درحال ناله کردن است .
روایت این تصویربه این شکل بیان شده که :
در تصویر اول پرنده ماده بدلیلی که هنوز عنوان نشده زخمی شده و روی زمین میافتد ![]() بلافاصله پرنده نر بالای سراو حاضرشده وبه مراقبت او جفت خود مشغول میشود, پرنده زخمی که گویا قادر به حرکت نمیشود ساعتها روی جاده وروی آسفالت باقی میماند وهمین مسئله باعث میشود تا جفتش بدنبال تهیه غذا برایش اقدام کند وچند بار باتهیه غذا به سراغش میآید
پرنده نر که درحال پرواز وانتقال غذا بود مجددا برای جفت خود غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن پرنده می شود درحالیکه شوکه شده ,سعی می کند جفتش را حرکت دهد
اما تلاش هایش بی نتیجه باقی میماند و لحظه ای که متوجه مرگ همراهش می شود, شروع به جیغ زدن می کند.
گویا هنوز به رفتن پرنده ماده اطمینان ندارد ناله هایش را با پریدن به اطراف جفتش وچرخیدن وبال زدن گردآگرد او ادامه میدهد.
وپس از چندبار ناله کردن درکنارجسمی که حالا دیگر جانی دربدنش نیست خود نیز آرام میگرد
این مطلب از وبلاگ خلیل جوادی گرفته شده است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 17:47 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
این مطلب از آن مطالبی است که تا حالا هیچ جایی نخواندید حتما بخوانید و حتما نظر بدهید من زادگاه کوروشم آزاده ای پر شورشم من شهر پاک آرشم خون رگ سیاوشم از غرب از ماد آمدم از گلشن داد آمدم من شیر مرد پارسم موج خلیج فارسم ارژنگ پاک مانیم من پارتم ، اشکانیم من شاه بیت خاورم اوج توان داورم من کاویانم با درفش من پور زالم ، یار رخش اسفندیارم ، شاه پور پاک آفرید و پرغرور سام ونریمان بوده ام مهد دلیران بوده ام من اردشیر بابکم گیتی به نوک ناوکم نوشین روانم ، شاه داد آن دوده ی بابک نژاد من کاوه ی آهنگرم تاب جفا را ناورم از چرم پرچم ساختم تا بر ستمگر تاختم من تخت جمشیدم ، جمم کسری و شوش ، ارگ بمم من مزدک روشنگرم فر اهورا بر سرم داغ دل یونانیم من سورن اشکانیم من دشمن اهریمنم آذرگشسب روشنم هم رزم و هم رامش منم گهواره ی دانش منم خصم شه تورانیم من دختر ایرانیم گرد آفریدم ، شیر زن آن دختر شمشیر زن سرباز مام میهنم گودرز و گیو و بیژنم دیهیم گردی بر سرم من توس ، پور نوذرم سهراب خون غلطیده ام پور پدر نادیده ام من داریوشم پر جلال آن پادشاه بی مثال نام مرا فریاد کن از طاق بستان یاد کن من سومینم داریوش آن شاه خونین و خموش گرید به مرگم دشمنم چون خون فشان بیند تنم چون تخت شاهی ام شکست اسکندری با غم نشست یک شاه اما بی سپاه با دخترانش بی پناه جنگید و بشکست و شکست اما به ذلت تن نبست جنگید و کشت و کشته شد تاج اش به خون آغشته شد یعقوب لیث و نادرم من مازیارم ، طاهرم دانایم و بوذرجمهر چون مهر دانش بر سپهر تیغ کریم زندیم خصم حقارت مندیم یورش به قیصر برده ام تیغ از ستمگر خورده ام چنگیز قلبش پاره سنگ یا آن دگر تیمور لنگ ای بس که بر من تاختند از خون من خوان ساختند من دیو های مست را تورانیان پست را من دختران بی پدر من مادران بی پسر شاهنشهان ماردوش آهنگران سختکوش بسیار بر خود دیده ام و ز داغشان رنجیده ام من پور فرخزاد را آن پاک دین راد را دیدم گه جنگ و نبرد با دشمن ایران چه کرد چون پور فرخزاد مرد گویی در ایران داد مرد خیل سواران عرب روز مرا کردند شب می کوفت سوط تازیان تا قرنها بر پشتمان اورنگ ساسانی شکست فرش بهارستان گسست بشکست چون پشت سران پشت درفش کاویان ایزد زما بیگانه شد آتشگهم ویرانه شد ذلت خدایا تا کجا قوم قجر شد پادشا از جور شاهان قجر آن بزدلان بی جگر صد تکه ام تاراج شد سهم خراج و باج شد امروز بی بال و پرم افتاده دیهیم از سرم اما اهورا زنده باد سوشیانت هم پاینده باد روزی رسد هرمزد پاک دستی کشد بر روی خاک آن روز ایران را ببین برتر ز روم و مصر و چین با فر یزدان آشنا از بند اهریمن رها چون آریاییم نژاد نامم خدا ایران نهاد.
شعر از آقای حسین مهدوی
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:52 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
حتما بخوانید.
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.
دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است. در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند.. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد. به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند. به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد. به نقل از کتاب : شاه گوش ميکند؛ ايتالو کالوينو؛
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 16:6 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:15 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای گفت یا خواب است یا باد است یا افسانه ای گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست ؟ گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای گفتمش گر این چنین است پس چرا دل بسته اند گفت یا کورند یا مَستَند ، یا دیوانه ای |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:1 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
پرنده گاه آنقدر سرگرم دانه چینی می شود که پریدن را از یاد می برد.گاهی سنگ کودکی بازیگوش یادآور پرواز است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 9:56 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن ابتدای یک پریشانیست حرفش را مزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را مزن خورده ای سوگند روزی عهدمان را بشکنی این شکستن نامسلمانیست حرفش را مزن حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:20 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
کسی را که دوست داری آزادش بگذار !!! اگر قسمت تو باشد ٬ برمی گردد و گرنه ..... بدان که از اول قسمت تو نبوده است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:18 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
از بس که بلا سر دعا آمده است از چارطرف سیل بلا آمده است هر جا که نگاه می کنی شیطان است انگار که قحطی خدا آمده است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 16:35 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
از دست زمانه تیر باید بخوری دائم غم ناگزیر باید بخوری صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست بچه!تو هنوز شیر باید بخوری
چندی است که با خواب خودم تنهایم از چوب تراشیده شده رویایم تنهایی ام از مرگ به من ارث رسید من پیر قبیله ی مترسک هایم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:47 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
ازديده ودل گرامي تر هست؟
آري،از دل و دیده گرامي تر ، دست زين همه گوهر پيدا ونهان درتن وجان بي گمان دست گرانقدرتر است. هرچه حاصل كني ازدنيا، دستاورد است هرچه اسباب جهان باشد در روي زمين دست داردهمه را زير نگين سلطنت راكه شنيده است چنين؟ در شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست خوشترين مايه ي دلبستگي من با اوست درفروبسته ترين دشواري درگرانبارترين نوميدي بارها بر سر خود بانگ زدم هيچت ارنيست ، مخور خون جگر دست كه هست دستهايت را بسپار به كار كوه راچون پركاه ، ازسر ره بردار وه چه نيروي شگفت انگيزي است به يقين هركه به جایی درآيد از پاي دستهايش بسته است دست در دست كسي يعني..... دست دردست كسي يعني........ دست در دست كسي داري اگر دانی دست چه سخنها كه بيان مي كنداز دوست به دوست دست گنجينه ي مهر و هنر است خواه برگردن دوست خواه بردسته ي داس خواه بر ياري يك نابينا.... فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:32 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
When I born, I Black |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:47 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچنان منتظرم از ره شوق
كه اگر زود بيائي دير است ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:42 توسط بی نام و نشان
|
|
||
سايت
لينك باكس -
بازديد خود را چند
برابر کنيد
طراحي سايت و تبليغات