|
|
|
|
|
روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید مست مست از همه جا حال خرابش بدهید بر مزارم مگذارید بیاید واعظ پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:50 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم من می توانم! می شود! آرام تلقین میکنم. حالم، نه، اصلآ خوب نیست... تا بعد بهتر می شود!! فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ غمگین میکنم. من می پذیرم رفته ای، و بر نمی گردی همین! خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم. کم کم ز یادم می روی، این روزگار و رسم اوست! این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:11 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
انگار تمام باورم زخم شده یک ایل بلوط در سرم زخم شده ایلام چه دست های زبری دارد مثل کف دست پدرم زخم شده جلیل صفربیگی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:7 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
بر خاك نشست و غربت اندوزي كرد بر دامن خويش ، زخم گل دوزي كرد ايلام ، زن بلوطي قصه ي ما يك روز به تنگ آمد و خودسوزي كرد جلیل صفربیگی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:7 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی را طی کن و آنگاه که بالای بلندترین قله ها رسیدی
لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیده اند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:28 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد و بداند که دل من با توست در همین یک قدمی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:23 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید مردم گم شده در خویش تکانی بخورید سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد محمدعلی رضازاده |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:49 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
من به خود میبالم که در عصر یخی دوستی دارم که دلش آینه ی خورشید است. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:49 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
در سرزمینی که نتوان مردانه زیست٬ مردانه مردن زندگیست.
کورش کبیر |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:39 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
چه کسی میگوید که گرانی اینجاست
دوره ی ارزانیست! چه شرافت ارزان! تن عریان ارزان! و دروغ از همه چیز ارزانتر آبرو قیمت یک تکه ی نان! و چه تخفیف بزرگی خوردست قیمت هر انسان. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:40 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
حميد مصدق خرداد 1343 *تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق" چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:16 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
زچشمت چشم آن دارم که از چشمم نیندازد
به چشمانت که چشمانم به چشمان تو می نازد زچشمانت زکاتی ده نگاهی کن به چشمانم که چشمانم به جز چشمت به چشم کس نمی نازد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:13 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
سرمشق های آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت شعر خدای مهربان را حفظ کردیم اما خدای مهربان یادمان رفت.......... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:37 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت لیک شعری نسرود
نه که معشوقه نداشت نه که سرگشته نبود سالها بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:52 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
ترجیح می دهم با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم
تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم. دکتر شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:44 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا زمین زمریم قدیسه خسته است
عیسی حریم حرمت مادر شکسته است اینجا زبان عشق چماق است و عربده انگار چشم غیرت ما نیز بسته است تنها ملاک برتری تو گناه شد شیطان به پای وسوسه هایت نشسته است باید از این خانه ی غم رخت بربست و رفت وقتی خدا هم از دل تو رخت بسته است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:10 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
تیغ بران گر بدستت داد چرخ روزگار
هر چه میخواهی ببر اما نبر نان کسی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:5 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
می گریم و چشم هایم از ابر پر است کافی است که دیگر دلم از صبر پر است ای چشم غزال کم بیا نزدیکم پاهای من از دویدن ببر پر است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 19:58 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
شبی مجنون به لیلی گفت که ای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 19:49 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزویم اینست :
نتراود اشک چشمت هرگز مگر از شدت شوق! نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز! و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:45 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
گذشت زمان برای آنها که
منتظر می مانند بسیار کند برای آنها که می هراسند بسیار تند برای آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و برای آنها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما برای آنها که عشق می ورزند زمان را آغاز و پایانی نیست. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:1 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند.
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند. لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند . لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند . عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند . مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند. حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند . تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است . اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:59 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 20:7 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:34 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
سایه ها محصول پشت کردن دیوارها به آفتابند گستاخی دیوارها را تقلید نکنیم تا آفتابی بمانیم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:39 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
حتما بخوانید
مثنوی باز تو و درد دل خونی من مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید مردم گم شده در خویش تکانی بخورید سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید که باران به خیابان برخورد خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید که با چلچله ها الفت داشت بنویسید زبان داشت ولی لال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد شعر از همهمه سینه او داشت خبر
من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست من به جمهوری آلاله ارادت دارم از زمانی که به حوای دلم سیب رسید روی هم رفته من از سمت خدا افتادم چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم سید محمدعلی رضازاده |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:0 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
امسالم و پیرارم و پارم رد شد از شهر جوانی ام قطارم رد شد مانند زنی سبزه بهار عمرم زنبیل به دست از کنارم رد شد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:14 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
من در سرزمینی زندگی می کنم که دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن سهم کسانی است که نمی دوند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:11 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
انشا از یک دختر کوچولوی ۱۰ ساله:
موضوع انشا: می خواهید در آینده چکاره شوید؟ " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین بار است که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده است ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 12:32 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
دکتر شریعتی: توی دبستان از پسری که عقب کلاس مینشست به سه دلیل بدم می اومد و وقتی میدیدمش چندشم میشد. 1-چون توی اون سن و سال زن داشت 2- سیگار میکشید 3- و کچل بود چند سال بعد من اون پسرو توی خیابون دیدم در حالی که زن داشتم ،سیگار میکشیدم،و کچل شده بودم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 19:7 توسط بی نام و نشان
|
|
||