|
|
|
|
|
از بس که بلا سر دعا آمده است از چارطرف سیل بلا آمده است هر جا که نگاه می کنی شیطان است انگار که قحطی خدا آمده است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 16:35 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
از دست زمانه تیر باید بخوری دائم غم ناگزیر باید بخوری صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست بچه!تو هنوز شیر باید بخوری
چندی است که با خواب خودم تنهایم از چوب تراشیده شده رویایم تنهایی ام از مرگ به من ارث رسید من پیر قبیله ی مترسک هایم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:47 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
ازديده ودل گرامي تر هست؟
آري،از دل و دیده گرامي تر ، دست زين همه گوهر پيدا ونهان درتن وجان بي گمان دست گرانقدرتر است. هرچه حاصل كني ازدنيا، دستاورد است هرچه اسباب جهان باشد در روي زمين دست داردهمه را زير نگين سلطنت راكه شنيده است چنين؟ در شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست خوشترين مايه ي دلبستگي من با اوست درفروبسته ترين دشواري درگرانبارترين نوميدي بارها بر سر خود بانگ زدم هيچت ارنيست ، مخور خون جگر دست كه هست دستهايت را بسپار به كار كوه راچون پركاه ، ازسر ره بردار وه چه نيروي شگفت انگيزي است به يقين هركه به جایی درآيد از پاي دستهايش بسته است دست در دست كسي يعني..... دست دردست كسي يعني........ دست در دست كسي داري اگر دانی دست چه سخنها كه بيان مي كنداز دوست به دوست دست گنجينه ي مهر و هنر است خواه برگردن دوست خواه بردسته ي داس خواه بر ياري يك نابينا.... فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:32 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
When I born, I Black |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:47 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچنان منتظرم از ره شوق
كه اگر زود بيائي دير است ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:42 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم
نخست : هنگامیکه به پستی تن می داد تا بلندی یابد. دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان ، میپرید. سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید. چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد. پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شدهای را پذیرفت و شکیباییاش را ناشی از توانایی دانست. ششم : آنگاه که زشتی چهرهای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقابهای خودش بود. هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:39 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
پرواز چه لذتی دارد وقتی زنبور کارگری باشی که نتوانی عاشق ملکه بشوی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:57 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر لاجرم جاریست پیکاری سترگ روز و شب مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره ی این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجور و پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود انسان پاک هر که از گرگش خورد هردم شکست گر چه انسان می نماید گرگ هست وآنکه با گرگش مدارا می کند خلق و خوی گرگ پیدا می کند در جوانی جان گرگت را بگیر وای اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیری گرچه باشی همچو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر مردمان گر یکدگر را می درند گرگهاشان رهنما و رهبرند این که انسان هست اینسان دردمند گرگها فرمانروایی می کنند آن ستمکاران که با هم محرمند گرگهاشان آشنایان همند گرگها همراه وانسانها غریب با که باید گفت این حال عجیب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:43 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
من نام کسی نخوانده ام الا تو
با هیچ کسی نمانده ام الا تو
عید آمد و من خانه تکانی کردم
از دل همه را تکانده ام الا تو
مچاله اش نکن
در این شعر
گنجشکی روی تخم خوابیده!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 17:16 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
بر سفره گذاشت تکه های نان را پر کرد از اندوه دلش لیوان را سمفونی تلخ قاشق و چنگال است انگار که مرگ می نوازد آن را |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:21 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
هر روز صبح غزالی در آفریقا بیدار میشود . او نیک میداند که باید تندتر از سریعترین شیر بدود و کشته نشود . هر روز صبح شیری در افریقا بیدار میشود . او نیک میداند که باید تندتر از سریعترین غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد . مهم نیست که شیر هستید یا غزال . بهتر است با طلوع خورشید دویدن را آغاز کنی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:16 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه درد است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:25 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی دفتری از خاطرهاست ...
یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:23 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی به کار خود اطمینان دارند که همراه خود چتر می برند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 16:27 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
ا ی عشق مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان بر سیم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:1 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
در بازی دل نگاه من مست تو بود
هر بار دلم شکست پابست تو بود من شاه دلم را به زمین انداختم اما چه کنم تک دلم دست تو بود |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:58 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
بازیچه ی دست یار بودن عشق است
در پنجه ی غم، شکار بودن عشق است در محکمه ای که یار قاضی باشد محکوم طناب دار بودن عشق است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 19:9 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
آه !
باز این دل سرگشته ی من یاد آن قصه ی شیرین افتاد: بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد رمز شیرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین بینهایت زیباست آن که آموخت به ما درس محبت می خواست: جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تاب بودت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:7 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
گریه نکن که اشکات برای من یه درده تحمل غم تو منو دیوونه کرده
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 18:11 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
هر چند بیشتر اوج بگیری در نظر مردمی که پرواز را نمی فهمند کوچکتر به نظر می رسی.
پس باید یا نظر آن مردم را نادیده بگیری یا پرواز را فراموش کنی تقدیم به او |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:2 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یه مطلب زیبا براتون مینویسم:
شعر معروف حافظ یادتون هست: " اگر آن ترک شیرازی به دست آرد د ل ما را به خال هندوش بخشم سمرقند و بخارا را" بعد از حافظ صائب گفته: "هر آنکس چیز می بخشد زملک خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندوش بخشم سر و دست و دل و پا را" بعد از صائب شهریار گفته: " هر آنکس چیز می بخشد به سان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سر و دست و دل وپا را سر و دست و دل و پا را به خاک گور می بخشند نه آن ترکی که افسون کرده دلها را اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندوش بخشم تمام روح و اعضا را" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11:51 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست عزیز آقای علی فتی
درگذشت نابهنگام برادرتان را صمیمانه تسلیت می گویم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:11 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
بر زمین راه برو مست و چمان آخر چه؟
عمری اندر دل میخانه بمان آخر چه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 21:5 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
خیام اگر زباده مستی خوش باش با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 20:51 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
پروفسور محمود حسابي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 18:47 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
در این تب داغ فوتبال گفتم بد نیست
یه عکس فوتبالی براتون بذارم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 11:23 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز پیش شب شعری در ایلام با عنوان یک پنجره ناگهان برگزار شد که آقای صفربیگی به همراه آقای بخشوده مجری بودند . در حقیقت حوزه هنری این مراسم را برگزار کرد . در این مراسم اشعار زیبایی از شاعران ایلامی خوانده شد .
یاد بیتی از جلیل صفر بیگی افتادم : کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:45 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
روزگاری که جنون رونق بازارم بود تو نبودی که بیایی به خریداری دل....
اين مطلب از وبلاگ داش محسن گرفته شده |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:57 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
خوبرویان یار را در عین یاری می کشند
دوستداران را به جرم دوستداری می کشند مرغ وحشی چون نمی افتد به دام کودکان مرغ دست آموز را با زجر و خواری می کشند شاهدان دیر جوش از دوستان با وفا زود سیر آیند و ایشان را به زاری می کشند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:34 توسط بی نام و نشان
|
|
||
|
|
|
|
|
خبر آوردند که او هم نیز مرد روی قلبش مهر باطل گشت خورد
دخترش می گفت بابا گفته بود با دولو هم می شود یک دست برد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:48 توسط بی نام و نشان
|
|
||